خرید بک لینک

به نام خداي

كوت ديووآر

سخن گزاري شاهنامه

نام كهن كشور ( ساحل عاج) كه در نقشه 526 انتشارات گيتا شناسي هم آمده است.

واژه اي آريايي به معناي پايگاه دريايي ديوار دار مي باشد.

ديووآر به معناي ديوآورنده و واژه ديوار را به اين گواه ديوار گفتند

چون ديوارهاي بزرگ مانند ديوار ندبه در فلسطين يا ديوار تخت جمشيد

،آنچنان بزرگ هستند كه مي گويند كارآدم نيستt

ديو آنها را درست كرده است.

به سنگ و به گچ ديو ديوار كرد نخست از برش هندسي كاركرد

شاهنامه فردوسي

پادشاهي جمشيد

شهر و رودي به نام (ساساندرا) در جنوب ساحل عاج داريم

شايد واژه (ساساندرا) از ساسان گرفته شده باشد.

ساساندرا در زبان پارسي (ساسان در آن) معنا مي دهد

به معناي جايي كه ساسان در آن زندگي مي كند

مانند مازندران به معناي جايي كه مازني ها در آن زندگي مي كنند.

(ديوو ) نام جايي در جنوب پايتخت ساحل عاج است.

(كتي كراچي) هم نام جايي در جنوب كشور غنامي باشد.

سنجيدني است با بندر كراچي در پاكستان كنوني

اگر واژه (كتي) را ريختي از كوت بدانيم

(كتي كراچي) به معناي پايگاه دريايي كراچي مي باشد.

مانند (كتي بندر) در جنوب پاكستان كنوني

آبيجان نام جايي در جنوب ساحل عاج است.

آبي به معناي آب +ي نسبت.

به نام خداي

خوزه آباد سانتوس

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در جنوب فيليپين كه

در نقشه 536 انتشارات گيتا شناسي آمده است.

چاپ اول هامون پاييز 94

درون چهارگوش 0-10درجه شمالي و 120-130درجه شرقي

به نام خداي

كوت

سخن گزاري شاهنامه

نام جزيره اي در غرب (پنوم پن) پايتخت كامبوج است.

كوت به معناي پاسگاه يا پادگان دريايي يا پادگان كنار آب

يا پايگاه مرزباني كنار آب

به نام خداي

خيري خان

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در غرب خليج تايلند است.

اين واژه در زبان فارسي به معناي خان خوب و نيكخواه است.

شايد مسلمانان پس از اسلام نام خوب و نيكو يا

نيكخواه را با واژه خيري جايگزين كرده باشند.

بوده نيكخواه خان شده خيري خان

به نام خداي

گروه كالا ميان

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در جنوب غربي (مانيل ) پايتخت فيليپين

گروه به معناي جمع گور يعني گورها

،زيارتگاه هايا جايگاه هاي پرستش ارواح است.

به قول ژاپني ها (كامي)ها

جايگاههاي كامي

كالا به معناي مال ارزشمند و تجاري

ميان به معناي وسط (ميانه گزيني بماني بجاي)

سرجمع به معناي زيارتگاههايي كه درون آنها پر از اموال قيمتي مي باشد.

براي يك مجموعه زيارتگاهي پر از چيزهاي قيمتي

از چنين واژه اي بهره برداري مي شود.

به نام خداي

لاكاديو

سخن گزاري شاهنامه

نام جزيره ها و دريايي در جنوب هند در كشور مالديو است.

اين بوده (لاكا) +(ديو)

(لاكا ) نام ديوي است كه در سرزميني به نام( مال +ديو)

خيلي خرابكاري كرده است.

اين واژه لاكا مي تواند اشاره اي به پشت لاك مانند اين ديو داشته باشد.

داستانش در سفرنامه (ابن بطوطه) چنين آمده است.

{{عده اي از معتمدين محل مانند فقيه عيسي يمني

و فقيه علي معلم و قاضي عبدالله و جمعي ديگر حكايت مي كردند

كه مردم اين جزايركافر بودند .

هر ماه عفريتي از جنيان از سوي دريا پديدار مي شد

و به اين جزاير مي آمد.

هيكل اين عفريت وقتي در دريا ظاهر مي شد

به شكل يك كشتي بود پر از قنديل ها ،و رسم چنان بود كه

هر وقت اين عفريت پديدارمي گشت

مردم دوشيزه اي را زينت كرده به بتخانه اي در كنار دريا

،كه پنجره اي رو به دريا داشت ،مي بردند و يك شب در آنجا نگه مي داشتند.

صبح كه در بتخانه را مي گشودند

دخترك دوشيزگي خود را از دست داده و مرده بود.

اين عمل هر ماه تكرار مي شد

و قرارگذاشته بودند كه بين اهل محل قرعه بكشند.

و قرعه به هر خانواده اي اصابت مي كرد

دختر آن خانواده را براي اجراي مراسم مي بردند.

تا مردي از اهل مغرب(مراكش) به نام ابوالبركات بربري به اين محل رسيد.

وي مردي حافظ قرآن بود و در جزيره مَهْل در خانه پيرزني سكني گزيده بود.

روزي به خانه آمد ديد قوم و خويش هاي پيرزن دور او جمع شده

به گريه و زاري مشغول اند،

علت را پرسيد

نتوانستند حالي اش بكنند ،

مترجمي را آوردند و او داستان را شرح داد

و گفت كه قرعه به نام پيرزن اصابت كرده

و او جز همين يك دختر كه بايد تسليم عفريت كند ندارد.

ابوالبركات گفت : من شبانه بجاي دخترك به بتخانه خواهم رفت ،

و او مردي ساده روي و بي ريش بود.

شبانگاه ابوالبركات را به بتخانه بردند،

او وضو داشت و در بتخانه به قرائت قرآن پرداخت،

ناگاه عفريت ا ز پنجره پديدار گرديد

،ابوالبركات همچنان به قرائت قرآن ادامه مي داد

و چون عفريت نزديك تر رسيد و صداي قرآن شنيد در دريا فرو رفت

و ابوالبركات تا بامداد به قرائت مشغول بود،

چون صبح گشت پيرزن و خويشاوندان او و ساير مردم آنجا آمدند

تا قرباني عفريت را بيرون آورده بسوزانند،

ديدند ابوالبركات نشسته و قرآن مي خواند،

رفتند پيش پادشاه خود كه شنورازه ناميده مي شود

و قضايا را خبر دادند

،او خيلي تعجب كرد .

ابوالبركات به پادشاه آنجا اسلام را عرضه داشت

ولي او گفت: يك ماه ديگر همين جا بمان

اگر عفريت بار ديگر ظاهر نشد

و از دست او به سلامت رستي قبول اسلام خواهم كرد.

ابوالبركات در آنجا ماند و خداوند

در دل پادشاه تمايلي نسبت به دين اسلام ايجاد كرد

تا ماه سرآمد واو را به بتخانه بردند ولي اين بار عفريت ظاهر نشد

وابوالبركات تا صبح به قرائت قرآن مشغول بود.

بامدادان كه مردم اين حال ديدند بتها را شكسته بتكده را ويران ساختند

و همه ايمان آوردند، به ساير جزاير هم خبر فرستادند تا مسلمان بشوند.

و ابوالبركات را احترام فراوان قائل شدند

و مطابق مذهب او به طريقه ي امام مالك گرويدند.

هم اكنون نيز مردم آن جزاير مغربي ها را به سبب اين سابقه احترام مي گذارند.

ابوالبركات مسجدي ساخته است كه به اسم او معروف است ،

و من در مقصوره ي مسجد جامع روي يك لوح چوبي اين نوشته را يافتم كه

((سلطان احمد شنورازه به دست ابوالبركات بربري مغربي اسلام آورد )).

و سلطان ثلث عوايد ديواني اين جزاير را وقف ابناء السبيل كرد ،

زيرا آنان موجب تشرف او به دين اسلام شدند

و اين رسم تا كنون نيز برقرار است.

اين عفريت در زمان پيش از اسلام موجب خرابي بسياري از اين جزاير گرديده

و من كه آنجا رفتم اطلاعي از اين ماجرا نداشتم

تا يك شب كه به كار خود مشغول بودم ديدم

صداي تهليل و تكبيربلند شد.

بچه ها قرآن برسر گرفته بودند و زن ها تشت مي زدند

و در ظروف مسي مي كوبيدند.

تعجب كردم و پرسيدم :اين چه كاري است؟

گفتند: مگر نمي بيني؟

دريا را نگاه كردم ديدم چيزي مانند كشتي بزرگ مي آيد

مثل اينكه تمام آن پر از چراغ ها و مشعل هاست.

گفتند: اين همان عفريت است كه ماهي يكبار ظاهر مي شود

و ما كه اين مراسم را اجرا مي كنيم برمي گردد و زياني به ما نمي رساند. }}}}

ومن فكر مي كنم واژه (مالديو) به معناي سرزميني است كه مالِ ديو مي باشد .

رنگهاي پرچم اين كشور با رنگ هاي پرچم كنوني ايران يكي است!

به نام خداي

سري جايواردنه پورا كوته

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در جنوب كلمبو پايتخت سري لانكا

اين بوده سراي به معناي جايي كه سقف دارد و روي سرت چيزي است.

كوته هم به معناي پايگاه دريايي يا درياباني يا پادگان كنارآب است.

پورا يك واژه جهاني است و از سنگاپور تا هند تا نيشابور فراوان داريم.

اين واژه در زبان پارسي به معناي پسر است

و شهر نيشابور در خراسان نامش را از پور به معناي پسر گرفته است.

درهند ((كولاپور، جمشيد پور،خاراك پور،جبل پور،جنگي پور

،چترپور،شاه جهان پور،شولا پور،ري پور، ناگ پور ....)

در پاكستان ((شكارپور،بهاولپور،شاه داد پور،)

دراستان پنج آب پاكستان

((خان پور،جلال پور پيروالا،لياقت پور،حاجي پور،علي پور،

جان پور،راجن پور، فاضل پور،خيرپور،نورپور،دنيا پور،فتح پور .....)

در استان سند پاكستان

((خيرپور ،گهوس پور،خان پور،راني پور،)

در نپال((لاليت پور)

در بنگلادش((رنگ پور،پاريتي پور)

در افغانستان (خراسان شرقي)((شيله خواجه پور در استان غور)

در بورنه اي ((مارتا پورا)

در اندونزي((ايندرا پورا در غرب اندونزي ،سياكسر يندرا پورا)

شايد ريخت درست واژه (تيمپو) پايتخت كنوني بوتان هم (تيمپور) باشد.

در مالزي ((كوآلالامپور)

در سنگاپور خودش

واژه پور براي نامگزاري در زبان فارسي هم بسيار پركاربرد است

مانند حسين پور ،علي پور، رضاپور .......... وكساني تلاش خواهند كرد

براي واژه پور معنايي بسازند تا بزرگي زبان مردم پارس پنهان بماند.

از ديد من براي اين واژه جهاني، معنايي درست است

كه بتواند از سنگاپور تا نيشابور را پوشش دهد

و اينكه هر خرده دولتي هر چند كه اقتصاد قدرتمندي دارد ،

براي اين واژه معنايي اختراع كند تا بزرگي مردم ايران پنهان بماند

اين درست نيست.

سرجمع

سري جايواردنه پورا كوته

مي تواندبه معناي

سري=سراي جاي=جايگاه مكان

واردنه=نام شخص

پورا=پسر

كوته=پاسگاه دريايي يا مقر امينتي كنارآب

(سراي جايگاه واردنه پسر پاسگاه درياباني )

يا جايگاه امنيتي كنار آب كه پسر واردنه در آنجا زندگي يا فرمانروايي مي كند باشد.

به نام خداي

اورنگ آباد

سخن گزاري شاهنامه

نام شهري در غرب بمبئي درهنداست.

اورنگ به معناي تخت شاهي است.

به نام خداي

هزارباغي

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي دركشورهندوستان است.

به نام خداي

موگاديشو

سخن گزاري شهنامه

نام پايتخت سومالي و به معناي قدمگاه شاه مي باشد.

شايد شاه ايران هزاران سال پيش از كشتي بر اين ساحل پا گذاشته است.

به نام خداي

پكن

سخن گزاري شاهنامه

در سفرنامه ابن بطوطه چنين آمده است:

{{{{ امير بزرگ قرطي كه اميرالامراي چين است

ما را در خانه خود مهمان كردو دعوتي ترتيب داد

كه آن را طوي مي نامند و بزرگان شهر در آن حضور داشتند.

در اين ميهماني آشپزهاي مسلمان دعوت كرده بودند

كه گوسپندها را ذبح كرده غذاها را پختند.

اين امير با همه عظمت و بزرگي كه داشت

به دست خود به ما غذا تعارف كرد

و قطعات گوشت را به دست خود از هم جدا مي كرد و به ما مي داد .

سه روز در ضيافت وي به سر برديم

،امير هنگام خداحافظي پسر خود را به اتفاق ما به خليج فرستاد

و ما سوار كشتي شبيه حراقه شديم وپسر امير در كشتي ديگر نشست،

مطربان و موسيقي دانان نيز با او بودند

و به چيني و عربي و فارسي آواز مي خواندند.

اميرزاده آواز هاي فارسي را خيلي دوست مي داشت

و آنان شعري به فارسي مي خواندند.

چند بار به فرمان امير زاده آن شعر را تكرار كردند

چنان كه من از دهانشان فرا گرفتم و آن آهنگ عجيبي بود:

تا دل به محنت داده ام در بحر فكر افتاده ام

چون در نماز استاده ام گويي به محراب اندري

در اين شاخاب تعداد زيادي از كشتي ها با بادبان هاي رنگارنگ

و سايبان هاي ابريشمن گرد آمده بودند .

كشتي هاي چين با بديع ترين نقش و نگارها آراسته اند .

اين كشتي ها به سوي هم حمله مي بردند و نارنج و ليمو بر هم مي انداختند.

شبانگاه به خانه امير مراجعت كرديم

و شب را در آنجا به سر برديم و مطربان انواع آوازهاي عجيب براي ما خواندند.

((متن بالا ترجمه محمد علي موحد از سفرنامه ابن بطوطه ،جهانگرد تنگه اي است،چاپ99 ))

من اين غزل را در كليات سعدي نشر طلايه چاپ اول ،ديده ام.

نكته مهم آنكه در اين غزل از هنرمندان چيني ياد شده است

واين نشان مي دهد

كه اميرزاده ي حكومت چين در آن روزگار خيلي خوب مي دانسته است

در حضورش چه شعري با چه معنايي مي خوانند.

شايد ابن بطوطه ،واژه مهرت را درست نشنيده باشد

ولي اين چيزي از نفوذ و برد جهاني زبان پارسي كم نمي كند.

شكر شكن شوند همه طوطيان هند زين قند پارسي كه به بنگاله مي رود .

حافظ

اين عزل در كليات سعدي كه دارم چنين آمده است.

542

آخر نگاهي بازكن وقتي كه برما بگذري

يا كبر منعت مي كند كز دوستان يادآوري؟

هرگز نبود اندرختن برصورتي چندين فتن

هرگز نباشد در چمن سروي بدين خوش منظري

صورتگر ديباي چين گو صورت رويش ببين

يا صورتي بركش چنين يا توبه كن صورتگري

زابروي زنگارين كمان، گرپرده برداري عيان

تا قوس باشددر جهان ديگر نبيند مشتري

بالاي سرو بوستان رويي ندارد دلستان

خورشيد با رويي چنان ،مويي ندارد عنبري

تا نقش مي بندد فلك كس را نبوده ست اين نمك

ماهي ندانم يا ملك فرزند آدم يا پري

تا دل به مهرت داده ام در بحر فكر افتاده ام

چون در نماز استاده ام گويي به محرابم دري

ديگر نمي دانم طريق از دست رفتم چون غريق

انك دهانت چون عقيق از بس كه خونم مي خوري

گر رفته باشم زين جهان بازآيدم رفته روان

گر همچنين دامن كشان بالاي خاكم بگذري

از نعلش آتش مي جهد نعلم در آتش مي نهد

گر ديگري جان مي دهد سعدي تو جان مي پروري

هركس كه دعوي مي كند كو با تو انسي مي كند

در عهد موسي مي كند آواز گاو سامري

همانگونه كه مي بينيد

در اين غزل هم از نقاشي و نقاشان چيني ياد شده

و هم از ختن كه از شهرهاي تاريخي و كهن چين است

و نامش بارها در شاهنامه آمده است.

ومن گمان مي كنم

نام پكن پايتخت كنوني چين از واژه (پاكان) به معناي مردم پاك گرفته شده است .

همانگونه كه نام پاكستان از ريشه پاك به معناي مردماني كه كافر و نجس نيستند گرفته شده است.

قومي به نام پكن ها در پاكستان داريم و معناي درستش پاكان است.

ريخت ديگري از اين واژه براي نامگزاري جايي

در غرب اندونزي در شمال غربي (جامبي) كاربرد دارد.

آنجا را در نقشه هاي امروزي (پكانبارو) مي نامند

به معناي قلعه و باروي مردمان پاك!

به گواهي ابن بطوطه در روزگار او

{{....در هريك از شهرهاي چين شيخ الاسلامي هست

كه سرپرستي امور مسلمانان مربوط به اوست

با يك قاضي كه به مرافعات رسيدگي مي كند....}}

بنا براين هم آشنايي با زبان پارسي و هم آشنايي با فقه اسلام

در روزگار ابن بطوطه در چين رواج داشته

و اينكه نام جايي را پاكان يا پكن بگذارند دور از ذهن نيست.!!!!!!!!!!!!!!

همچنين به گواهي كوش نامه ايران شاه ابن ابي الخير

نام پايتخت چين در روزگار فريدون ،حمدان يا خمدان بوده

و گزارش هايي ازلشكر كشي هاي ايران

به اين پايتخت در اسناد كهن ادبي ايران ديده مي شود

كه جاي پژوهش جدي دارد.

علامه جلال متيني در كتاب كوش نامه برگ 76و77 چنين آورده است:

{{...بدين ترتيب همان طوري كه زن جمشيد دختر ماهنگ پادشاه چين بوده است

، و فرزند و فرزندزادگان جمشيد قرنها در چين به سر برده اند ،

طبيعي است كه آبتين با دختر طيور شاه فرمانرواي جزيره بسيلا ازدواج كرده باشد.

در نتيجه براساس اين منظومه نه فقط همسر جمشيد دختر چيني بوده است

و همه فرزتدان جمشيد از سوي مادر نسب از يكي ازشاهان چين مي برده اند،

بلكه آبتين نيز با دختري ازماچين –يكي از جزاير كوهستاني -

كه در همسايگي كشور كره قرار دارد و امروز به نام ژاپن خوانده مي شود

–ازدواج كرده است .

پس طبق روايت كوش نامه ،

فريدون از سوي مادر ومادربزرگ پدري خود به ترتيب نسب از ماچين و چين مي برده ا ست. }}

همچنين به گواهي شاهنامه فردوسي

هرمزد پسر انوشيروان و پدر خسروپرويز

با خواستگاري (مهران ستاد) از دختري چيني به دنيا آمد

و بنا براين شاهان سلسله ساساني از هرمزد تا خسروپرويز تا يزدگرد سوم

ازخون شاهان چيني بهره مند بوده اند.

و هرمزد براي داشتن چنين نژادي سرزنش شده است.

به نام خداي

الله هور

سخن گزاري شاهنامه

نام شهري در استان 5آب در پاكستان كنوني است.

شهر (شيخوپوره) در شمال غربي (الله پور ) ديده مي شود.

به نام خداي

سري نگر

سخن گزاري شاهنامه

نام شهري بزرگ در جامو و كشمير است.

اين بوده( سراي نگار)

يعني ساختماني كه پر از نقش و نگار است

يا ساختماني كه زني به نام نگار در آنجا زندگي كرده است.

يا هردو !

چيزي در مايه هاي تاج محل در هندوستان است.

اين واژه پاك ايراني است

و ادعاي هند را زير پرسش مي برد.

سرزميني با نام ايراني چرا مال ايران نباشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به نام خداي

هوشيارپور

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در شرق لاهور(الله هور) و شمال هند است.

به نام خداي

ادهم پور

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در جنوب (سراي نگار) در كشمير هند است.

به نام خداي

ميترو

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در استان 5آب در خاك پاكستان است.

از شهر مولتان در گراي 114درجه 64000متر پيشروي كني

به ميترو در خاك پاكستان خواهي رسيد.

اينكه يك شهر ميترايي پس از 1400سال

درون خاك جمهوري اسلامي پاكستان كنوني

با آن تاريخ نظامي عجيب غريبش

كه بخشي از آن در شاهنامه فردوسي آمده است،

بتواند نام بسيار بسيار كهن خود را حفظ كند ، اين شبيه معجزه است!!!!!!!!!!!!!!

براي اين شهر نيايشگاه مهرپرستي با تاريخي كهن تر از دين زرتشتي پيش بيني مي شود.

اميد است دولت پاكستان بدون هرگونه دخالت هاي فرقه اي

كار پژوهشي روي اين شهر انجام دهد.

امنيت آن را هم بر گردن بگيرد.

ارزش فرهنگي و تاريخي چنين آثاري را درك كند.

به نام خداي

كوت /توآل

سخن گزاري شاهنامه

نام دو جزيره كنار هم از جزاير(كاي)

ميان درياي آرافورد و درياي سرام در اندونزي

كوت به معناي پاسگاه ،پادگان يا مقر امنيتي كنار آب

توآل را نمي دانم

شگفت آنكه

(كوت + توآل) مي شود كوتول

و يك واژه نظامي را پديد مي آورد.

اين واژه بارها درشاهنامه فردوسي آمده است.

به نام خداي

جانگي

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در شمال غربي (شينينگ ) و شمال درياچه( چينگ هاي)

در خاك چين است.

واژه ي جنگي نيست؟؟؟؟؟؟؟

من از شينينگ خاطره اي دارم كه آنرا خواهم آورد.

به نام خداي

جنگ جو

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در جنوب پكن كه دو تا خط آهن شمالي جنوبي و شرقي غربي

يكديگر را در آنجا قطع مي كنند.

به نام خداي

ارتيش

سخن گزاري شاهنامه

نام رودخانه اي است در شمال درياچه (اولونگور)

در شمال غربي چين

گواهي لغت نامه دهخدا براي اين واژه چنين است:

{{{{ { } (اخ) (مزار....) موضعي است بخراسان .رجوع به حبط ج2 ص248 شود.}}}}

به نام خداي

ساراوان

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در جنوب كشور لائوس و در شمال پاكسه(پاكيزه)

اين واژه مرا به ياد( سراوان) در استان سيستان و بلوچستان خودمان مي اندازد.

به نام خداي

پاكسان

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در مرز لائوس و تايلند است.

امروز اين واژه در كشور خودمان كاربرد تجاري وتوليدي دارد.

پيوندي است از (پاك +سان)

پاك به معناي پاك

سان به معناي مانند

يعني {مانند پاكي}

خراسان هم يعني سرزميني كه مانند خورشيد است

و به خورشيد مي ماند.

به نام خداي

گرزه

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در جنوب غربي چين و شمال غربي (لهاسا)

گرزه در لغت نامه به معناي موش، نوعي مار و سلاح جنگي آمده است.

به نام خداي

گانچ

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در غرب درياچه (چينگ هاي ) و شرق (آياق قم)

من فكر مي كنم اين واژه

ريخت لهجه دار واژه (گنج) است.

به نام خداي

حكايت 7

سخن گزاري شاهنامه

در چهار مقاله عروضي چنين آمده است:

حكايت 7

{{{در سنه ست و خمسماه بشهر بلخ در كوي برده فروشان

در سراي امير ابوسعد جره خواجه امام عمر خيامي

و خواجه امام مظفر اسفرازي نزول كرده بودند،

و من بدان خدمت پيوسته بودم .

در ميان مجلس عشرت از حجه الحق عمر شنيدم كه او گفت :

((گور من در موضعي باشد كه هر بهاري شمال بر من گل افشان ميكند.))

مرا اين سخن مستحيل نمود و دانستم كه چنويي گزاف نگويد.

چون در سنه ثلاثين بنشابور رسيدم چهار سال بود

تا آن بزرگ روي در نقاب خاك كشيده بود،

و عالم سفلي از او يتيم مانده ، و او را بر من حق استادي بود.

آدينه اي بزيارت او رفتم و يكي را با خود ببردم كه خاك اورا بمن نمايد.

مرا بگورستان حيره بيرون آورد ، و بر دست چپ گشتم،

در پايين ديوار باغي خاك او ديدم نهاده،

و درختان امرود و زردآلو سر از باغ بيرون كرده ،

و چندان برگ شكوفه بر خاك او ريخته بود

كه خاك او در زير گل پنهان شده بود ،

و مرا ياد آمد آن حكايت كه بشهر بلخ از او شنيده بودم.

گريه بر من افتاد كه در بسيط عالم

و اقطار ربع مسكون او را هيچ جاي نظيري نمي ديدم.

ايزد تبارك و تعالي جاي او در جنان كناد بمنه و كرمه. }}}

به نام خداي

قفقاز

سخن گزاري شاهنامه

نام رشته كوههايي در ولايت داغستان در روسيه كنوني است.

من فكر مي كنم

اين واژه قفقاز ريخت دگرگون شده ي واژگان (كبك و غاز ) است.

دليل اين نامگزاري فراواني چنين پرندگاني دركنار دريا ،درون اين كوهها بوده است .

نشان به آن نشان كه هم اكنون در جبهه جنوبي كوههاي الله اكبر

در استان خراسان درون كوههاي هزارمسجد در جنوب درگز،

جايي داريم به نام كبكان كه پايگاه جاسوسي اش معروف است.

اگر رشته كوه الله اكبر كنار دريا بود پايگاه جاسوسي كبكان مي شد

پايگاه جاسوسي( كبكقاز) يا همان قفقاز!

اين واژه نامش را از دو پرنده كه درون آن كوهستان مي زيسته اند گرفته است.

بسياري از واژه هايي كه ريشه آن پنهان مانده ،دليلش بي سوادي نيست .

دليلش

آن است كه آشكار شدن حقيقت بار سياسي براي دولتها دارد .

و من فكر مي كنم مااو و استالين هركاري براي پاك كردن تاريخ ايراني اين سرزمينها

انجام داده اند.

اگر به نقشه هاي كهن دسترسي داشته باشي شايد بتواني دست اينها را رو كني!

به نام خداي

بازاردوزو داغ

سخن گزاري شاهنامه

نام كوهي به بلندي 4466متر در ولايت داغستان

در جنوب (تقي پيركند) در خاك روسيه است.

بازار به معناي جايگاه خريد و فروش

داغ هم به معناي كوه است.

دوزو به معناي دو دره يا دو شيار در كوهستان مي باشد.

اين واژه مي تواند ريختي از واژه دزد هم باشد.

بهرحال اگر دوزو را دو دره و شيار بگيريم معنايش مي شود

(بازاري كه درون كوه دو دره جايگاه دارد.)

اگر دوزو را به معناي دزد بگيريم

مي شود بازار دزد كوه يا بازاري كه راهزن هاي كوهستان

با اموال دزدي برپا مي كنند.

يا (كوه بازار دزدها)

در شاهنامه راهزني هاي گسترده در منطقه قفقاز گزارش شده است

و بهرحال راهزن ها هم مي خواهندمالشان را بفروشند.

سند دزدي در شاهنامه فردوسي در پادشاهي انوشيران چنين است:

زدريا به را الانان كشيد يكي مرز ويران و بيكار ديد

به آزادگان گفت ننگست اين كه ويران بود بوم ايران زمين

نشايد كه باشيم همداستان كه دشمن زند زين نشان داستان

زلشكر فرستاده اي برگزيد سخن گوي و دانا چنانچون سزيد

بدو گفت شبگير ز ايدر بپوي بدين مرزبانان لشكر بگوي

شنيدم زگفتار كارآگهان سخن هرچ رفت آشكار و نهان

كه گفتيد مارا زكسري چه باك چه ايران بر ما چه يك مشت خاك

بيابان فراخست و كوهش بلند سپاه از در تير و گرز و كمند

همه جنگجويان بيگانه ايم سپاه و سپهبد نه زين خانه ايم

كنون ما به نزد شما آمديم سرا پرده وگاه وخيمه زديم

در وغار جاي كمين شماست بروبوم وكوه وزمين شماست

فرستاده آمد بگفت اين سخن كه سالارايران چه افگند بن

سپاه الاني شدند انجمن بزرگان فرزانه وراي زن

سپاهي كه شان تاختن پيشه بود وزآزاد مردي كم انديشه بود

از ايشان بدي شهر ايران به بيم نماندي بكس جامه وزر وسيم

زن ومرد با كودك وچارپاي به هامون رسيدي نماندي بجاي

فرستاده پيغام شاه جهان بديشان بگفت آشكار ونهان

رخ نامداران ازان تيره گشت دل از نام نوشين روان خيره گشت

بزرگان آن مرز وكنداوران برفتند با باژوساو گران

همه جامه وبرده وسيم و زر گرانمايه اسبان بسيارمر

ازايشان هرآنكس كه پيران بدند سخن گوي ودانش پذيران بدند

همه پيش نوشين روان آمدند زكارگذشته نوان آمدند

چوپيش سراپرده ي شهريار رسيدند با هديه وبانثار

خروشان وغلتان به خاك اندرون همه ديده پرخاك ودل پر زخون

خرد چون بود با دلاور براز بشرم وبپوزش نيايد نياز

برايشان ببخشود بيدارشاه ببخشيد يكسر گذشته گناه

بفرمود تا هرچ ويران شدست كنام پلنگان و شيران شدست

يكي شارستاني برآرند زود بدو اندرون جاي كشت ودرود

يكي باره اي گردش اندر بلند بدان تا زدشمن نيابد گزند

بگفتند با نامورشهريار كه ما بندگانيم با گوشوار

برآريم از ين سان كه فرمود شاه يكي باره و نامور جايگاه

وزآن جايگه شاه لشكر براند بهندوستان رفت و چندي بماند

به نام خداي

ماني

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در شمال غربي درياچه(زيلينگ تشو) در خاك چين است.

اين نام را روي نقشه شماره 114 انتشارات گيتا شناسي ديده ام.

به نام خداي

بيرماني

سخن گزاري شاهنامه

نام ديگر كشور برمه يا ميانمار من فكر مي كنم

اين واژه پيوندي است از(پير+ ماني)

پير به معناي مرد مقدس

و ماني به معناي پيامبري كه نامش در شاهنامه آمده است .

يا به معناي استاد ديني كه در اين دين به مقامات بالا رسيده است.

در شاهنامه به صراحت ازچيني بودن ماني ياد شده است.

بيامد يكي مرد گويا زچين كه چون اومصور نبيند زمين

بدان چرب دستي رسيده به كام يكي برمنش مرد ماني به نام

به صورتگري گفت پيغمبرم زدين آوران جهان برترم

زچين نزد شاپور شد بار خواست به پيغمبري شاه را يار خواست

به گواهي شاهنامه ،ماني پيامبر چيني به فرمان شاپور ذوالاكتاف كشته شده است.

شاپور با عربها هم بسيار بسيار خشن رفتار كرده است.

برمه يا پيرماني كشوري است چسبيده به چين امروزي!

به نام خداي

مسكو

سخن گزاري شاهنامه

نام پايتخت روسيه است

ومن فكر مي كنم اصل اين واژه (مسكوب) است

به معناي جايگاه كوبيدن مس يا جايي كه كارگاه هاي مس كوبي فراوان داشته است.

به نام خداي

روماني

سخن گزاري شاهنامه

نام كشوري در غرب درياي سياه اين واژه ايراني است

و پيش از اسلام آغاز سرزمين اروپا را نشان مي داد.

به سخن ديگر همانگونه كه امروز استان آذربايجان غربي

و شهر اروميه آغاز مرزهاي اتحاديه اروپا را نشان مي دهد

و با گذر از اين شهر و استان درون دستگاه اروپايي پا مي گذاريد،

در گذشته كهن اين جايگاه و خط مرزي در كشورروماني بود

و از آنجا سرزمين اروپا يا روم آغاز مي شد.

بنا براين نامش را گذاشتند روماني

كه به معناي آغاز سرزمين روم است.

به سخن ديگر تمام سرزمين هاي شرق روماني در شمال درياي سياه

مانند مولداوي، اوكراين،گرجستان ،ارمنستان و آذربايجان زير مجموعه خاك ايران بوده است.

روماني نامش (روم +آن) شد

چون سرزمين اروپا در آنجا ازخاك ايران جدا مي شد.

جايگاهي كه روماني پيش از اسلام داشته است

مانند جايگاهي است كه امروز استان آذربايجان غربي و شهر اروميه براي ما دارد.

به نام خداي

موزدوك

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در شمال (ولادي قفقاز) در خاك روسيه

كه راه آهن (گودرمس) به (باكسان) ا ز آنجا گذر مي كند.

اين واژه در ريخت (مزدك) ،در شاهنامه فردوسي آمده است.

به نام خداي

گوري

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در شمال غربي تفليس،پايتخت گرجستان است.

براي اينجا زيارتگاه يا به قول ژاپني ها جايگاه كامي پيش بيني مي شود.

به نام خداي

ولادي قفقاز

سخن گزاري شاهنامه

من فكر مي كنم اين واژه (ولادي) همان ولايت خودمان به معناي سرزمين است.

مانند بسياري از واژه هاي ايراني، روسها سر و تهش را زده اند،

شده واژه روسي!

به نام خداي

رازدان

سخن گزاري شاهنامه

نام شهر و رودخانه اي است در غرب درياچه سوان در ارمنستان

به نام خداي

بازارچاي

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در جنوب ارمنستان

به نام خداي

حوضه قرمز

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي است در شرق (چينكتو) در خاك چين

به نام خداي

آبويسو

سخن گزاري شاهنامه

نام ديگر شهر (آبي جان) در جنوب شرقي ساحل عاج است.

سو به معناي جهت مانند اين سو آن سو

و آبوي به معناي آب است.

اين واژه در زبان پارسي به معناي طرف آب يا شهري كه سوي آب است معنا ي دهد.

شايد دليل جابجايي پايتخت ساحل عاج از (آبي جان يا همان آبوي سو)

به (ياموسوكرو) همين نام پارسي و هويت ايراني اين شهر بزرگ باشد.

به نام خداي

تونگو

سخن گزاري شهنامه

نام جايي در شمال رانگون در خاك برمه يا پيرماني در غرب رود سالوين

بنا بر نام پيش بيني مي شود اينجا جايگاه تنگه باشد.

به سخن ديگر تونگو را ريختي از واژه تنگه به معناي راه باريك و تنگ است.

به نام خداي

ميرزاپور

سخن گزاري شاهنامه

نام شهري است در هندوستان

به نام خداي

كيان

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در شمال (كانتون) در خاك چين است.

كيان درزبان پارسي به معناي پادشاهان

يا كساني كه

خون پادشاهي دارند مي باشد.

زخون كيان شرم دارد نهنگ اگر مرده بيند ندرد پلنگ

از فردوسي

به نام خداي

اوبي

سخن گزاري شاهنامه

نام جزيره اي است در شمال درياي باندا در اندونزي

اوبي ريخت لهجه دار واژه آبي است.

به نام خداي

جزاير اواب

سخن گزاري شاهنامه

نام جزايري در شمال درياي آرافور در اندونزي

من فكر مي كنم در اين واژه (واژگان او به معناي آب)‌

و (آب به معناي آب) بهم جوش خورده است.

به نام خداي

جزيره ترانگان

سخن گزاري شاهنامه

نام جزيره اي در جنوب غربي (ايريان باختري) در اندونزي است.

بنا بر نام پيش بيني مي شود اينجا يك بهشت باشد

و پرندگان آوازخوان تا دلت بخواهد برايت كنسرت اجرا كنند.

به نام خداي

خليج ايريان

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در شمال (ايريان باختري) در شرق اندونزي است.

نظرت چيه؟؟؟؟؟؟

به نام خداي

توران

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در جنوب روسيه نزديك مرز با مغولستان است.

اين واژه فراوان در شاهنامه آمده است.

به نام خداي

سايانورگورسك

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در جنوب روسيه است.

اين واژه را مي توان چنين ترجمه كرد

سايا به معناي سراي و جاي سقف دار

نور به معناي روشنايي

گور به معناي زيارتگاه و.جايگاه كامي

سك پسوند مانند حرف ك در زبان فارسي

سرجمع چم ( جايگاه سراي نوراني زيارتگاه) مي باشد

به نام خداي

شوشنسكويه

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در جنوب (آرتمووسك) در جنوب روسيه است.

اگر شوشن را ريخت لهجه دار واژه سوسن بدانيم

اين واژه چنين معنا مي دهد

شوشن به معناي سوسن

سك پسوند مكان

كوي به معناي محله

ي نشان نسبت

سرجمع مي شود جايگاهي كه محله سوسن در آن است.

به نام خداي

گورنوآلتايسك

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در شرق (آلتايسكي) در جنوب روسيه است.

من چنين ترجمه مي كنم.

گور به چم زيارتگاه وجايگاه روح

نو به معناي نو مانند نوروز

آلتاي نام است كه معنايش را نمي دانم

سك پسوند است

نگاه كن به كافنامه كسروي

سرجمع اين واژه به معناي زيارتگاه جديد آلتاي مي باشد.

به نام خداي

سلاوگورود

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در غرب (بيسك) در جنوب روسيه است.

ترجمه من چنين است.

سلاو را نمي دانم شايد به معناي اسلاو باشد.

گورود يك واژه پيوندي است

بوده (گور+رود) = زيارتگاه رودخانه

به معناي جايگاه كامي رودخانه

با هم مي شود( زيارتگاه رودخانه اسلاو )

به نام خداي

جيا موسي

سخن گزاري شاهنامه

نام شهري در شمال شرقي (هاربين) در شمال شرقي چين است.

به نام خداي

يلان

سخن گزاري شاهنامه

نام شهري در شرق (هاربين) در شمال شرقي چين است.

اين واژه در شاهنامه آمده است.

به نام خداي

تونگهه

سخن گزاري شاهنامه

نام شهري در شرق (هاربين) در شمال شرقي چين

بنا بر نام پيش بيني مي شود اين شهر تنگه معروفي داشته باشد

به اندازه اي كه نام تنگه به معناي راه تنگ و باريك را روي آن گذاشته باشند.

به نام خداي

چومار لب

سخن گزاري شاهنامه

نام جايي در جنوب درياچه (گيارينگ) در مركز چين است.

اين واژه در زبان فارسي به معناي لبهايي به شكل مار است.

يعني لبهايش مانند مار مي ماند.

من زماني فروشنده بودم در بازار توس جلوي بست شيخ طوسي

همان جايي كه بازداشت شدم.

يك مشتري داشتم از تانزانيا آمده بود.

گوشهايش درشت و بالايش مثلثي و تيز بود.

با ديدن گوشهايش يك لحظه وحشت كردم.

اگر چنين كسي را در بيابان مي ديدم شايد فرار مي كردم.

مي خواهم بگويم سرزمين هايي هست

كه ساختار بدن مردمانش با ساختار بدن متعارف كمي جدايي دارد .



سوالات متداول

چرا خط سوم اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

مهم‌ترین نکات درباره معناي چیست؟

جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره معناي در متن مقاله بررسی شده است.

آخرین اطلاعات درباره شاهنامه چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به شاهنامه در این گزارش ارائه شده است.

برچسب: نویسنده: دانیال محبی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 6:18

صفحه بندی