خرید بک لینک

به نام خداي

بگرفتند و سرش بكندند!

سخن گزاري شاهنامه

دمنه پرسيد كه : چگونه؟

گفت: آورده اند كه جماعتي از بوزنگان در كوهي بودند

،چون شاه سيارگان به افق مغربي خراميد

و جمال جهان آراي را به نقاب ظلام بپوشانيد

،سپاه زنگ به غيبت او بر لشكر روم چيره گشت

و شبي، چون كار عاصي روز محشر در آمد.

باد شمال عنان گشاده و ركاب گران كرده بر بوزنگان شبيخون آورد .

بيچارگان از سرما رنجور شدند.

پناهي مي جستند

،ناگاه يراعه اي {{كرم شب تاب}} ديدند در طرفي افگنده

،گمان بردند كه آتش است ،

هيزم بران نهادند و مي دميدند .

برابر ايشان مرغي بود بر درخت بانگ مي كرد

كه : آن آتش نيست .

البته بدو التفات نمي نمودند.

در اين ميان مردي آنجا رسيد .

مرغ را گفت :رنج مبر كه به گفتار تو يار نباشند و تو رنجور گردي ،

و در تقويم و تهذيب چنين كسان ،سعي پيوستن

همچنان است كه كسي شمشير بر سنگ آزمايد وشكر در زير آب پنهان كند .

مرغ سخن وي نشنود و از درخت فرو آمد ،

تا بوزنگان را حديث يراعه بهتر معلوم كند ،

بگرفتند و سرش جدا كردند.

برچسب: نویسنده: دانیال محبی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 6:18

صفحه بندی