خرید بک لینک

سخن گزاري شاهنامه

تاريخ گبرها

علوم غريبه


به نام خداي
ماوراي حسي در شاهنامه
سخن گزاري شاهنامه
(((براي نوشتن اين گزارش از كتاب (جهان شگفت انگيز مغز) ترجمه (ابراهيم يزدي) سرقت ادبي شده است.)))
داستاني است در شاهنامه كه از دانشي غريب و نادر سخن مي گويد.
در اين داستان ،بوزرجمهر وزير دانشمند انوشيروان با چشماني كور و نابينا
به كمك دانشي كه نامش مي تواند( پيام هاي رمز شده جهان آفرينش براي پرسشگران ) باشد
از راز جعبه مهر موم شده اي بدون آنكه درب آن را باز كند پرده مي بردارد و
درستي دانش و سخنش با گشودن درب جعبه آشكار مي گردد.
داستان را پس از نابينا شدن بوزرجمهر و زندان افتادن انفرادي او به دستور انوشيروان و آزاد شدنش پي مي گيريم.
چنان بد كه قيصر بدان چند گاه رسولي فرستاد نزديك شاه
يعني در همان روزگاري كه بوزرجمهر از زندان آزاد شد و پس انكه چشمانش نابينا گرديد
پادشاه اروپا فرستاده اي به دربار ايران مي فرستد.
ابا نامه و هديه و با نثار يكي درج و قفلي بر او استوار
نماينده ويژه اتحاديه اروپا در سفر به ايران نامه و هديه شاه اروپا و جعبه اي مهر موم شده را با خود همراه داشت
و با چنين چيزهايي به پايتخت ايران آمد.
كه با شاه گنداوران و ردان فراوان بود پاكدل موبدان
چكيده سخن سفير اروپا در دربار انوشيروان اين بود كه{{با شاه بزرگي كنندگان و صف كشيدگان ،روحانيون پاكدل بسياري همراه هستند}}
اين( پاكدل موبدان) به معناي بخش دانشي حكومت ايران است و با آنچه كه امروز از معناي روحاني در ذهن ما نقش مي بندد هيچ همخواني ندارد.
در ايران كهن كساني كه دنبال علم مي رفتند خود به خود روحاني و كساني كه روحاني مي شدند خود به خود با جهان دانش پيوند بر قرار مي كردند.
يعني دانشمند و روحاني يكي مي شد.
بدين قفل و اين درج نابرده دست نهفته بگويند چيزي كه هست
يعني نماينده اتحاديه اروپا از دانشمندان حكومت ايران خواست بدون گشودن جعبه ، آنچه را كه درون آن هست گزارش كنند.
فرستيم باژ ار بگويند راست جز از باژ چيزي كه آيين ماست
يعني اگر روحانيان حكومت ايران بتوانند چنين كاري كنند ما هم در برابرش به حكومت ايران باژ و بجز آن چيزي كه رسم ما هست خواهيم داد.
گر ايدونك زين دانش ناگزير بماند دل موبد تيز وير
و اگر دل روحاني هوشمند از اين دانشي كه راه فراري از آن نيست كم بياورد
نبايد كه خواهد زما باژ شاه نراند بدين پادشاهي سپاه
شاه ايران نبايد از اروپا باژ بخواهد و نبايد به سرزمين هاي اروپايي لشكر كشي كند.
يعني اگر روحانيت ما از شما برتر است پس حكومت ما هم از شما برتر است و برتر به فروتر باژ نمي دهد و چون ما برتر هستيم شما حق نداريد
به بهانه ندادن باژ به سرزمين هاي اروپا حمله كنيد.
زماني كه فرستاده ويژه اروپا اين پيام را مي داد توامندي نظامي ايران هيچ كم و كاستي نداشت و همه مي دانستند در فاز نظامي برخورد با ايران پشيماني بار خواهد آورد.
اين شيوهاي فانتزي نشان مي دهد كه در آن روزگار اتحاديه اروپا با روش برخورد نظامي حرفي براي گفتن به ايران نداشته است.
اينها مي خواستند باژ ندهند زورشان نمي ر سيده، با اين روشها به ميدان مي آمدند.
البته فرهنگ و ادب و فرزانگي مردم ايران درآن روزگار چنين امكاني را به رومي ها مي داده وگرنه چنين سخني را با قدرتهاي نظامي وحشي بگويي
خواهند خنديد! فرهنگ بالا نمي تواند در براير چنين سخناني برخورد خشن نشان دهد چون با اين كارش وحشي بودن خود را گواهي مي كند.
براي ابرقدرت دانشي، آبرو و منش سياسي مهم است و هرچيزي را با نيروي نظامي پاسخ نمي دهد.
رفتار قيصر، ارزشمندي و اعتبار بالاي فرهنگ مردم ايران را در روزگار انوشيروان گواهي مي دهد
برين گونه دارم قيصر پيام تو پاسخ گزار آنچه آيدت كام
نماينده شاه اروپا به انوشيروان چنين ابلاغ كرد و از او خواست هرگونه مايل است پاسخ شاه اروپا را بدهد
فرستاده را گفت شاه جهان كه اين هم نباشد ز يزدان نهان
يعني انوشيروان ،كه در آن روزگار بر جهان حكومت مي كرد به نماينده قيصر گفت كه ((چنين چيزي از يزدان پنهان نيست))
من از فر او اين بجاي آورم همان مرد پاكيزه راي آورم
من از فر يزدان اين كار را انجام مي دهم و مردان پاكيزه نظر را جمع خواهم كرد تا اين كار را انجام دهند.
به سخن ديگر كسي كه به فر يزدان دسترسي داشته باشد از توانايي ايزدي هم بهره مند خواهد شد
يكي هفته ايدر زمي شاد باش برامش دل آراي و آزاد باش
انوشيروان از فرستاده ويژه اتحاديه اروپا مي خواهد يك هفته به خوشي وراحتي بگذراند تا دانشمندان ايران درخواست قيصر پاسخ دهند .
ازان پس بر آن داستان خيره ماند بزرگان و فرزانگان را بخواند
انوشيروان پس قولي كه مي دهد براي انجام چنين كار شگفتي هاژ و واژ مي ماند و بزرگان و فرزانگان ايران را فرا مي خواند.
نگه كرد هريك زهر باره اي كه سازد مر آن بند را چاره اي
فرزانگان و بزرگان ايران هرگونه ديدگاهي را بررسي مي كنند تا براي انجام قول انوشيروان به فرستاده قيصر چاره اي بسازند.
بدان درج و قفلي چنان بي كليد نگه كرد و هر موبدي بنگريد
هر روحاني كه انوشيروان فراخوانده بود جعبه قفل شده و بدون كليد قيصر را نگاه كرد.
ز دانش سراسر به يكسو شدند بناداني خويش خستو شدند
روحانيون دربار ايران در براير درخواست و مبارزه علمي قيصر كم آوردند و به ناداني خود گواهي دادند.
يادمان باشد در فلسفه ايران باستان فر ايزدي يعني توانايي انجام هر كاري و دستيابي به آن يعني دستيابي به نيروي يزدان
و اگر روحانيون ايراني نمي توانستند درخواست قيصر را انجام دهند معنايش شكست فلسفه ديني ايران از عيسويان اروپا بود
و براي كسي مانند انوشيروان يك خرابي جهاني به بار مي آورد.
ابرقدرت جهاني تنها به ارتش نيست بايد در هر شاخه اي توانمند بالا داشته باشد.
يكيش هم فلسفه و دين است.
چو گشتند يك انجمن ناتوان غمي شد دل شاه نوشين روان
زماني كه انجمني دانشمندان ايران ناتواني خود را از ضربه فني كردن مبارزه الهيات قيصر آشكار كردند
دل انوشيروان غمگين شد.
يك حكومت چند هزار ساله با آن همه تاريخ ديني و كارهاي شگفت ، داشت كم مي آورد و كم آوردنش برد جهاني و رسانه اي سنگين داشت.
اعتبار نيروي روحاني يك ابرقدرت داشت زير پرسش مي رفت و اين براي روان شاهي به بزرگي انوشيروان پذيرفتني نبود.
قيصر با زبان بي زباني داشت توانمندي روحانيون ايراني را به ريشخند مي گرفت.
همي گفت كاين راز گردان سپهر بيارد به انديشه بوزرجمهر
انوشيروان در چنين چالش و فشاري ياد بوزرجمهر افتاد
همان كسي با حكم انوشيروان به زندان انفرادي رفت و بينايي اش را از دست داده بود.
در چنين بحران اعتباري انوشيروان ياد وزيرش افتاد و با خود انديشيد كه اين كار ،با انديشه بزرجمهر به سرانجام خواهد رسيد
بله رو زدن به وزيري كه انفرادي رفته آسان نيست ولي بهر حال از خراب شدن اعتبار جهاني ايران در برابر اروپايي ها خيلي بهتر است.
اينكه شاهي خودش را خراب كند و به وزيري كه خودش به زندان انداخته رو بزند و اينكه وزيري كه در زندان شاه كور شده است به كمك شاهي بيايد
كه او را زندان انداخته است ،اين ها از ديد اخلاق سياسي و رفتار انساني بسيار ارزشمند است.
كم نبودند كساني كه براي انتقام جويي يا براي اينكه خراب نشوند آبروي ايران را بردند ولي خودشان را خراب نكردند ،حاضر به همكاري هم نشدند.
يكي از كاركردهاي وطن پرستي آشتي مقامات عالي رتبه براي سربلندي كشور است
يكي كينه اش را فراموش مي كند ديگري خودش راخراب مي كند تا ايران در جامعه جهاني سربلند باشد.
اين آموزشي است كه شاهنامه به كارآموزانش مي دهد.
شد از درد دانا دلش پر زدرد برو پر زچين كرد و رخساره زرد
انوشيروان ياد رنجهاي بوزرجهر افتاد و دلش به درد آمد.
شاه ايران با ياد رنجهايي كه بوزرجمهر از او ديده بود خم به ابرو آبرو و رخسارش زرد شد.
بله فشار سياسي آدم را ياد رفتار زشت گذشته اش مي اندازد و به فكر فرو مي برد
البته اگر آدم باشد.
اين بيتها نشان مي دهد كه انوشيروان با تمام نيروي جهاني اش باز هم توانايي خودكاوي و تجزيه و تحليل رفتار خودش را از دست نداده است.
و اين براي شاهي در جايگاه انوشيروان نشانه اي بسيار ارزشمند است.
شهنشاه چون ديد ز انديشه رنج بفرمود تا جامه دستي زگنج
بياورد گنجور و اسپي گزين نشست شهنشاه كردند زين
شاه ايران زماني كه انديشه اش فشار آورد و به سخن ديگر دچار چيزي در مايه هاي عذاب وجدان شد
دستور داد تا خزانه دار 5ست جامه و اسبي گزينش شده را با زين ويژه اي كه براي سواري كردن شاه است .
به نزديك دانا فرستاد و گفت كه رنجي كه ديدي نشايد نهفت
زبان تو مغز مرا كرد تيز همي با تن خويش كردي ستيز
يكي كار پيش آمدم ناگزير كزان بسته آمد دل تيزوير
يكي درج زرين سرش بسته خشك نهاده بر او قفل و مهري ز مشك
فرستاده قيصر بر ما زروم يكي موبدي نامبردار بوم
فرستاده گويد كه سالار گفت كه اين راز پيدا كنيد از نهفت
كه اين درج را چيست اندر نهان بگويند فرزانگان جهان
بدان گفتم اين راز پوشيده چهر
ببيند مگر جان بوزرجمهر
انوشيروان براي آشتي چنين پيشكش هايي به نزد بوزرجمهر مي فرستد
و به او پيام مي دهد كه
{{{ رنجي كه ديدي را نمي توان پنهان كرد.
زبان تو مغز مرا تيز كرد و تو با حرفهايي كه زدي با خودت جنگيدي و اين بلاها را سر خودت آوردي!
كاري پيش آمده كه از آن نمي توان گريخت و دل آدم هاي هوشمند هم نتوانسته چاره آنرا بيابد.
شاه اروپا يك جعبه طلايي سربسته وقفل و مهر و موم شده همراه با يك روحاني براي ما فرستاده و
نماينده اش مي گويد كه قيصر پيام داده شما كه فرزانگان جهان هستيد بدون باز كردن جعبه بگوييد درون آن چيست؟
گفتم شايد تو بتواني اين راز پنهان را با جانت ببيني!!!!!!!!!!!!!}}}
چو بشنيد بوزرجمهر اين سخن دلش پر شد از رنج و درد كهن
زماني كه بوزرجمهر پيام انوشيروان را دريافت كرد دلش از درد و نج طولاني كه كشيده بود پرشد.
ز زندان بيامد سر و تن بشست به پيش جهان داور آمد نخست
بوزرجمهر با پيام انوشيروان از زندان آزاد شد و اولين كاري كه كرد شستن سر و بدنش و مناجات با خداوند بود.
همي بود ترسان ز آزار شا ه جهاندار پر خشم و او بيگناه
بوزرجمهر پس از آزادي از زندان از آزار شاه وحشت داشت او با خشم شاه و بدون گناه زندان رفته بود.
شب تيره و روز بيدار بود برآنسان كه پيغام سالار بود
بوزرجمهر براي بجا آوردن فرمان انوشيروان شب زنده داري مي كرد و روز هم نمي خوابيد.
به سخن ديگر فرمان و درخواست شاه،
خواب را از چشمانش ربوده بود.
چو خورشيد رخشنده شد برسپهر به اختر نگه كرد بوزرجمهر
زماني كه خورشيد آشكار شد بوزرجمهر از خورشيد ارتفاع گرفت
به آب خرد چشم دل را بشست ز دانندگان استواري بجست
بوزرجمهر با نيروي خرد دلش را شستشو داد و از دانندگان استواري را با خود همراه كرد.
بدو گفت بازار من خيره گشت چو چشمم از اين رنجها تيره گشت
و به مرد استوار گفت
چون چشمانم از اين رنجها كور شده ديگر مانند گذشته توانايي و كارايي ندارم
نگه كن كه پيشت كه آيد به راه بگوي و بپرس ايچ نامش مخواه
بوزرجمهر به استواري كه همراهش بود گفت {{{ببين چه كسي در جلوي راهت مي بيني،هركه بود، از حالش پرس و جو كن و ازنامش هيچ مپرس}}}
به راه آمد از خانه بوزرجمهر همي رفت پويان زني خوبچهر
بوزرجمهر پس از سفارش به استوارش ، همراه با او از خانه بيرون مي زند و در راه بدون برنامه ريزي انساني و تصادفي با زني خوبچهر رو به مي شوند.
خردمند بينا به دانا بگفت سخن هرچه بر چشم او بد نهفت
استوار خردمند كه نقش چشم را براي بوزرجمهر بازي مي كرد آنچه را كه در راه مي ديد براي بوزرجمهر گزارش مي كرد.
به سخن ديگر چشمان استوار بجاي چشمان بوزرجمهر كار مي كرد.
چنين گفت پرسنده را راهجوي كه بپژوه تا دارد اين ماه شوي
بوزرجمهر به استوارش گفت پژوهش كن كه آيا اين زن ماه روي شوهر دارد؟
زن پاكدامن به پرسنده گفت كه شوي است وهم كودك اندر نهفت
زن پاكدامن به استوار پاسخ داد كه هم شوهر دارد و هم فرزندي در نهان!
چو بشنيدداننده گفتار زن بخنديد بر باره گامزن
زماني كه بوزرجمهر گفتار زن را در خيابان شنيد روي اسب خنده ا ش گرفت.
هم آنگه زني ديگر آمد پديد بپرسيد چون ترجمانش بديد
همان گاه زن ديگري در راه ديده شد و استوار ، همان پرسش را از او پرسيد
كه اي زن ترا بچه و شوي هست و گر يك تني باد داري به دست
كه : اي زن ،آيا تو بچه و شوهر داري يا يكه و تنها هستي و دستاوردي نداري؟
بدو گفت شوي است اگر بچه نيست چو پاسخ شنيدي بر من مايست
زن دوم به استوار پاسخ داد
شوهر دارم ولي بچه ندارم حالا كه دانستي از پيشم دور شو!
هم آنگه سه ديگر زن آمد پديد بيامد بر او به گفت و شنيد
همانگاه كه پاسخ زن دوم تمام شد زن سومي پديدار شد و استوار براي گفت و گو پيش او آمد.
كه اي خوبرخ كيست انباز تو براين كش خراميدن و ناز تو
استوار از زن سوم پرسيد كه اي زيبا رو با اين ناز و خرامان راه رفتنت هم كفو و شريك زندگي تو چه كسي است.
{{من فكر مي كنم سر وگوش استوار اينجا كمي جنبيده است!}}
مرا گفت هرگز نبوده است شوي نخواهم كه بيند مرا شوي روي
دختر خانم خوبرخ به استوار مي گويد من هرگز شوهري نداشته ام و قصد ازدواج هم ندارم.
چو بشنيد بورجمهر اين سخن نگر تا چه انديشه افگند بن
در اين بيت فردوسي خواننده شاهنامه را مخاطب مي گيرد و مي گويد
دقت كن ببين بوزرجمهر با شنيدن سخنان اين 3 زن با استوارش چگونه اين داده هاي عادي را براي درك پيام گيتي تجزيه و تحليل كرد!!!!!
تا اينجا تلاش بوزرجمهر را براي بدست آوردن پاسخ از رويدادهاي عادي جهان آفرينش گزارش كرديم
اكنون بوزرجمهر به پاسخ مورد نياز براي انوشيروان رسيده است
حال ببينيم پس از دريافت پاسخ رمز شده از نظام آفرينش چه رفتاري را در پيش مي گيرد.
بيامد دژم روي تازان به راه چو بردند جوينده را نزد شاه
بوزرجمهر در حالي كه چهره اي غمگين به خود گرفته با سرعت به راه ميتازد
زماني كه بوزرجمهر، شاه را ملاقات مي كند
بفرمود تا رفت نزديك تخت دل شاه كسري غمي گشت سخت
شاه دستور مي دهد بوزرجمهر به تخت انوشيروان نزديك شود
و اين ديدار دل شاه را به سختي غمگين مي كند
كه داننده را چشم بينا نديد همي باد سرد از جگربركشيد
دليلش هم آنست كه انوشيروان با چشمانش مي بيند بينايي بوزرجمهر تباه شده است.
اين صحنه آه را از نهاد انوشيروان بلند مي كند.
همي كرد پوزش برآن كار شاه كز او داشت آزار بر بيگناه
انوشيروان از بوزرجمهر عذر خواهي مي كند
چون بوزرجمهر بدون گناه از شاه بدجوري آزار ديده بود.
پس از روم و قيصر زبان برگشاد همي كرد از آن درج و آن قفل ياد
انوشروان پس از عذرخواهي كردن سخن را به قيصر و اتحاديه اروپا و جعبه و قفل مي كشاند.
به شاه جهان گفت بوزرجمهر كه تابان بدي تا بتابد سپهر
بوزرجمهر شاه را مي ستايد و مي گويد تا زماني كه خورشيد مي تابد تو هم تابنده باشي.
يكي انجمن بايد از بخردان فرستاده قيصر و موبدان
بايد انجمني از خردمندان و موبدان با حضور نماينده اتحاديه اروپا
نهاده همي درج در پيش شاه چه پيش بزرگان جوينده را
درحالي كه جعبه در بسته را جلوي چشمشان و جلوي چشم بزرگاني كه راهي براي كشف درونش جستجو مي كردند گرد هم آوري
به نيروي يزدان كه انديشه داد روان مرا راستي پيشه داد
به نيروي الهي كه قدرت تجزيه و تحليل داد به روان من راستي را پيشه داد
بگويم به درج اندرون هر چه هست نسايم بر آن قفل و آن درج دست
در چنين انجمني در حضور نماينده اتحاديه اروپا آنچه درون جعبه نهفته است را خواهم گفت
بدون آنكه به جعبه آسيبي بزنم يا درآنرا بگشايم.
به سخن ديگر با نيروي دانش و بدون آزمون حسي از پنهان خبر خواهم داد.
زگفتار او شاد شد شهريار دلش تازه شد چون گل اندر بهار
انوشيروان از سخن بوزرجمهر شاد مي شود و دلش مانند گل در بهار تازه و شكوفا مي شود.
از انديشه شد شاه را پشت راست فرستاده و درج را پيش خواست
شاه ايران در ذهنش احساس استواري مي كند ودستور مي دهد جعبه و نماينده قيصر را به نزدش آورند.
همه موبدان و ردان را بخواند بسي دانشي پيش دانا نشاند
شاه روحانيون و صف كشيده هاي تخت شاهنشاهي را فرا مي خواند و انجمن بزرگي از دانشمندان پيش بوزرجمهر گرد هم مي آيند.
وزآن پس فرستاده را گفت شاه كه پيغام بگزار و پاسخ بخواه
پس از آن شاه ايران از نماينده اتحاديه اروپا خواست يكبار ديگر پيام قيصر را در انجمن بگويد و درخواست پاسخ كند.
چوبشنيد رومي زبان برگشاد سخنهاي قيصر همه كرد ياد
مرد رومي پس از شنيدن حرف انوشيروان دهان گشود و سخنان قيصر را بار ديگر بازگو كرد
كه كار جهاندار بيرون زجنگ خرد بايد و دانش و نام و ننگ
تو را فرو برز جهاندار هست بزرگي و دانايي و زور دست
همان بخرد و موبد راهجوي گو برمنش كو بود شاهجوي
همه پاك در بارگاه تواند و گر در جهان نيكخواه تواند
چو اين درج با مهر و قفل و نشان ببينند بيدار دل سركشان
بگويند روشن كه زير نهفت چه چيز است كان با خرد هست جفت
فرستيم هم زان نشان باژ و ساو كه اين مرز دارند با باژ تاو
وگر باز مانند ازاين مايه چيز مخواهيد از اين مرز ما باژ نيز
كه {{{شاه جز توانايي جنگيدن بايد از خرد و دانش و نام و ننگ هم برخوردار باشد.
تو از فر و برز جهانداري و بزرگي و دانش و نيروي دست برخوردار هستي.
همچنين مردمان خردمند و روحاني و گو هاي بالا منش كه شاه را مي پرستند
همگي آنها سراسر يادر بارگاه تو هستند يا در جهان خوبي ترا مي خواهند.
اگر اين جعبه مهر وموم شده كه قفل است ، مردان بيدار دل و سركش تو ببينندو بتوانند شفاف و بدون ابهام بگويند
كه چه چيزي درونش پنهان شده است و پاسخشان منطقي و با نيروي خرد هماهنگ باشد
اتحاديه اروپا هم در برابر چنين رفتاري به حكومت ايران باژ وساو خواهد داد و براي ما ثابت خواهد شد كه ايرانيان شايسته باژخواهي از اروپا ييان را دارند.
و اگر چنين مرداني نتوانند درخواست قيصر را پاسخ دهند، در برابرش شما ايراني ها نبايد از اروپا باژ بخواهيد}}.
به سخن ديگر اگر باژ مي خواهيد بايد برتري علمي و روحاني هم داشته باشيد
تنها برتري نظامي كافي نيست.!!!!!!!!!!!!
چو دانا ز گوينده پاسخ شنيد زبان برگشاد آفرين گستريد
زماني كه بوزرجمهر سخنان نماينده اروپا را شنيد
دهان گشود و بر شاه آفرين گفت
كه همواره شاه جهان شاد باد سخندان و با بخت و با داد باد
بزرگمهر گفت كه هميشه شاه انوشيروان شاد و سخندان و بختيار و با داد باشد.
سپاس از خداوند خورشيد و ماه روان را به دانش نماينده راه
بوزرجمهر خداوند خورشيد و ماه را كه روان را به دانش راهنمايي مي كند سپاس گفت
اين واژگان خورشيد و ماه در اينجا بوي اديان ستاره اي و سپهري مي دهد.!
بداند همه آشكارا و راز به دانش مرا آز و او بي نياز
بوزرجمهر در حضورنماينده اروپا خدا را داننده آشكار وپنهان مي داند و خودش را آزمندي جوياي دانش و خدا را بي نياز مي خواند.
(آزمند دانش) به كسي مي گويند كه هرچه مي آموزد سير نمي شود و باز هم اشتهاي آموختن دارد.
سه در است رخشان به درج اندرون غلافش بود زآنچه گفتم برون
در اين بيت بوزرجمهر پرسش را پاسخ مي دهد و مي گويد
درون جعبه سه جواهر است كه غلافش از آنچه به زبان آورده بيشتر است.
معناي نيم بيت دوم را نمي دانم
اگر (در) به معناي مرواريد است و (غلاف) به معناي پوشش ،
بيرون بودن پوشش مرواريد از آنچه گفته است چه معنايي مي دهد؟
يكي سفته و ديگري نيم سفت دگر آنكه آهن نديده ست جفت
بوزرجمهر ادامه مي دهد كه ((يكي از مرواريد ها تراش خورده يا سوراخ شده
مرواريد دوم كمي سوراخ شده
و مرواريد سوم هيچ آسيبي نديده است.
هماهنگ با حال آن سه زن و البته تبديلي كه ما نميدانيم چگونه انجام داده است.
چگونه توانسته پاسخ گيتي به پرسش را درست و بي كم وكاست ترجمه كند
و اين از جاهايي است كه الهيات و علوم فراحسي خودشان را نشان مي دهند و شهنامه فردوسي با آنهمه پافشاري بر نيروي خرد
به راستي و حقيقت چنين دانشهايي گواهي داده است.
در شاهنامه فرا روان شناسي داريم؟
بله داريم، بدترش را هم داريم!!!!!!!!!!
يكي از كابردهاي شاهنامه (رهنموني به ديگر سراي) است
يعني كتابي كه راه جهان پس از مرگ را به تو نشان خواهد داد
اين سخن فردوسي است.
به معناي ارتباط با ماورا الطبيعه
يعني راهنمايي مي كند كه چگونه با جهاني ديگر دست بدهي.
مهم نيست نامش را چه مي گذاري
مهم آنست كه شاهنامه از چنين چيزهايي ياد كرده است
در شاهنامه رفتار يك به خسرو پرويز را به انديشه فرو مي برد وپيامي ازشكست به او مي دهد
{{جهاندار بر شادورد بزرگ نشسته همه پيكرش ميش و گرگ
همان زر و گوهر بر او بافته سراسر يك اندر دگر تافته
نهاليش در زير ديباي زرد پس پشت او مسند لاژورد
بهي ي تناور گرفته به دست دژم خفته بر جايگاه نشست
چو ديد آن دو مرد گرانمايه را به دانايي اندر سر مايه را
از آن خفتگي خويشتن كرد راست جهان آفرين را نهان يار خواست
به بالين نهاد آن گرامي بهي بدان تا بپرسد ز هر دو رهي
بهي زان دو بالش به نرمي بگشت بي آزار گردان ز مرقد گذشت
براين گونه تا شادورد مهين همي گشت تا شد به روي زمين
بپوييد اشتاد و آن برگرفت بماليدش از خاك و بر سر گرفت
جهاندار از اشتاد برگاشت روي بدان تا نديد از بهي رنگ و بوي
بهي را نهادند بر شادورد همي بود بر پاي پيش اين دو مرد
پر انديشه شد نامدار از بهي نديد اندرو هيچ فال بهي
همان گه سوي آسمان كرد روي چنين گفت كاي داور راستگوي
كه برگيرد آنرا كه تو بفگني ؟ كه پيوندد آنرا كه تو بشكني؟
چو ازدوده ام بخت روشن بگشت غم آورد چون روز شادي گذشت
به اشتاد گفت آنچه داري پيام از آن بي منش كودك زشت كام
وزان بدسگالان كه بي دانش اند زبي دانشي ويژه بي رامشند
همان زان سپاه پراگندگان بد انديشه و تيره دل بندگان
بخواهد شدن بخت زين دودمان نماند دراين تخمه كس شادمان
سوي ناسزايان شود تاج و تخت تبه گردد اين خسرواني درخت
نماند بزرگي به فرزند ما نه بر دوده و خويش و پيوند ما
همه دوستان ويژه دشمن شوند براين دوده بدگوي و بدتن شوند
نهان آشكارا بكرد اين بهي كه بي بر شود تخت شاهنشهي }}
در اين بيتها خسرو پرويز از قل خوردن يك به ،كلي گزارش امنيتي از نظام آفرينش دريافت مي كند
و آينده را آشكار و دقيق پيش بيني مي كند.
يا فرستاده شاه ازديدن رفتار بهرام چوبينه هنگامي كه با نيزه از سبد مردي سر فروش
سر گوسپندي را بر مي داد آينده سياسي و نظامي او را درست پيش بيني مي كند.
{{فرستاده شاه چون آن بديد پي افگند فالي چنانچون سزيد
چنين گفت كاين مرد پيروزبخت از اين رنج يابد سرانجام تخت
از آن پس چو كام دل آرد به مشت بپيچد سر از شاه و گردد درشت}}
يا بازي شيرويه فرزند 16ساله خسروپرويز با چنگال گرگ و شاخ گاو
((چنان بد كه يك روز موبد زتخت بيامد به نزديك آن نيكبخت
چو آمد به نزديك شيرويه باز هميشه به بازيش بودي نياز
يكي دفتري ديد پيش اندرش نوشته كليله بر آن دفترش
بدست چپ آن جوان سترگ بريده يكي خشك چنگال گرگ
سروي سر گاو ميشي به راست همي اين بر آن برزدي چونك خواست
بفالش بد آمد هم آن چنگ گرگ شخ گاو و راي جوان سترگ
زكار زمانه غمي گشت سخت از آن برمنش كودك شوربخت
كجا طالع زادنش ديده بود ز دستور و گنجور بشنيده بود))
يا رفتار شتر اسفنديار در راه رفتن به سيستان براي اسير گرفتن يا جنگيدن با رستم
((دژ گنبندان بود راهش يكي دگر سوي زاول كشيد اندكي
شترآنك در پيش بودش بخفت تو گفتي كه گشتست با خاك جفت
همي چوب زد بر سرش ساروان زرفتن بماند آن زمان كاروان
جهانجوي آنرا بد آمد بفال بفرمود كش سر ببرند و يال
بدان تا بدو بازگردد بدي نباشد بجزفره ايزدي
بريدند پرخاشجويان سرش بدو بازگشت آن زمان اخترش
غمي گشت زان اشتر اسفنديار گرفت آن زمان اختر شوم خوار
چنين گفت كانكس كه پيروز گشت سر بخت او گيتي افروز گشت
بد و نيك هر دو ز يزدان بود لب مرد بايد كه خندان بود))
يا در داستان مرگ اسكندر داريم
همان شب سكندر به بابل رسيد
مهان را به ديدار خود شاد ديد
يكي كودك آمد زني را به شب
بدو ماند هركس كه ديدش عجب
سرش چون سر شير و بر پاي سم
چو مردم برو كتف و چون گاودم
بمرد از شگفتي هم آنگه كه زاد
سزد گر نباشد از آن زن نژاد
ببردند هم در زمان نزد شاه
بدو كرد شاه از شگفتي نگاه
بفالش بد آمد همانگاه گفت
كه اين بچه در خاك بايد نهفت
ز اختر شناسان بسي پيش خواند
وزآن كودك مرده چندي براند
ستاره شمر زان غمي گشت سخت
بپوشيد بر خسرو نيكبخت
ز اختر شناسان بپرسيد و گفت
كه گر هيچ ماند سخن در نهفت
هم اكنون ببرم سرانتان زتن
نيابيد جز كام شيران كفن
ستاره شمر چون بر آشفت شاه
بدو گفت كاي نامور پيشگاه
تو بر اختر شير زادي نخست
بر موبدان و ردان شد درست
سر كودك مرده بيني چوشير
بگردد سر پادشاهيت زير
پرآشوب گردد زمين چندگاه
چنين تا نشيند يكي پيشگاه
ستاره شمر پيش از اين هركه بود
همي گفت و آنرا نشانه نمود
سكندر چو بشنيد زان شد غمي
به راي و به مغزش در آمد كمي
چنين گفت كز مرگ خود چاره نيست
مرا دل پر انديشه زين باره نيست
مرا بيش ازاين زندگاني نبود
زمانه نكاهد نه هرگز فزود
به بابل همان روز شد دردمند
بدانست كامد به تنگي گزند
يا در پايان پادشاهي ضحاك مي خوانيم
بگفتند كو سوي هندوستان
بشد تا كند بند جادوستان
ببرد سر بي گناهان هزار
هراسان شدست از بد روزگار
كجا گفته بودش يكي پيش بين
كه پردختگي گردد از تو زمين
كه آيد كه گيرد سر تخت تو
چگونه فروپژمرد بخت تو
دلش زان زده فال پر آتشست
همه زندگاني بر او ناخوش است
مي خون دام و دد و مرد زن
بريزد كند در يكي آبزن
مگر كو سر و تن بشويد به خون
شود فال اخترشناسان نگون
فرض كنيم شاهنامه يك انسان است با چنين سخناني!
حال اگر ما چنين انساني را به بخش تحقيقات روان پزشكي دانشگاه مينه سوتا معرفي كنيم
آنها چه خواهند گفت؟
آيا خواهند گفت
{{{{او مبتلا به فقدان درك موقعيت يا بيماري گم گشتگي ،افكار ماليخوليايي ،توهم شنوايي
،جنون خود بزرگ بيني ،خيالات باطل مذهبي به همراه اسكيزوفرني موقتي شده است!!!!!!!!}}}}
آيا تركها و عربها با چنين ديدگاهي به شاهنامه مي نگرند؟
آيا مي توانيم چنين كتابي را با چنين سخناني در بخش رواني بستري كنيم
تا خداي ناكرده گزند و آسيبي به جامعه منطقي و گل و بلبل ما نرساند؟
اگر نكرديم اين جامعه تو خالي، بي هويت و خراب و پولكي كه داريم از كجا تغذيه شده است؟؟؟؟/
به سخن ديگر چه چيزي يا چه چيزهايي جاي شاهنامه زنداني شده را گرفته است؟
اگر شاهنامه تندرست است
چرا اينهمه تلاش مي شود جلوي ارتباط جامعه با شاهنامه گرفته شود؟
اين ارتباط چرا هراس آور است؟
چه كساني از اين رابطه دچار وحشت خواهند شد؟
درون دستگاه هاي سياسي كشور چند نفر آشنا به مفاهيم شاهنامه هستند؟
سازمان رزم كه شاهنامه بهترين نرم افزار آن است چند تا شاهنامه خوان دارد؟
آموزش و پرورش چند تا دارد؟
وزارت كشور چندتا؟
بله مشكلات همه جا هست ولي مي خواهم بگويم هر جا كه مشكلات هست شما مي توانيد ردپاي شاهنامه را آنجا ببينيد؟
به سخن ديگر بود و نبود شاهنامه در هر سازمان و نهاد ي با اندازه مشكلات و بحران هاي آن رابطه معكوس دارد؟
هرچه از شاهنامه دورتر هستند مشكلاتشان بيشتر و بيشتر است!
و همچنان هم بيشتر مي شود!
چيزي كه من مي بينم اين است كه يك كتاب با ارتعاشاتش مي تواند ملتي را به اعلي عليون برساند يا ملتي را به خاك سياه بنشاند.
اين تجربه اي آزمايش شده و جاري است و هم اكنون هم مي توانم با چشمانم آشكارا كاركردهاي آنرا ببينم.
اين چيزها با خردي كه ما درك مي كنيم هيچ همخواني ندارد
ولي شاهنامه با آن همه ستايش خرد به درستي چنين رفتارهاي شگفتي گواهي داده است.
من نمي گويم فالگير و جادوگر شويم
ولي شاهنامه اينها را عملياتي مي داند
خرد در شاهنامه به معناي رد كردن ماورا الطبيعه نيست
خرد به معناي نيروي تشخيص خوب و بد است
و اگر جايي بتوان از ماورا لطبيعه بهره برداري كرد چرا نكنيم؟
ما شاهنامه مي خوانيم ولي معنايش اين نيست كه بايد رفتاري كنيم
كه مردم ما را خردمند بدانند
شاهنامه خوان رفتاري مي كند كه با متن شاهنامه همخواني داشته باشد نه با سليقه مردم.
يكي از كاركردهاي ارزشمند شاهنامه گواهي درستي و نادرستي رفتاراست.
شاهنامه مي تواند نشان دهد بسياري از رفتارهايي كه براي ذهن ما مسخره و مزخرف است پايه و بنيان تاريخي كهن و ثابت شده دارد.
آيا نمي توانيم روي چنين رفتارهايي كه ردپايش فراوان در شاهنامه آمده است پژوهش هاي آزمايشگاهي داشته باشيم؟
همين امروز رفتار بوزرجمهر و برداشتي كه از سخنان 3 زن داشته چه جايگاهي در دانش روان شناسي دارد؟
پزشكان بخش اعصاب بيمارستان چگونه مي توانند چنين رفتارهايي را تحليل كنند؟
((اوه بله بيمار دچار توهم و هذيان شده )!
دستگاه سياسي با چنين كساني چگونه برخورد خواهد كرد؟
يا از چنين رويدادهايي چگونه بهره برداري مي كند؟
بهره برداري سياسي؟
{{{من يك داستان بگويم
يك مجتمع مسكوني بود
با چند تا مستاجر
مي خواستند با يكي از ساكنانش بازي كنند.
يك قبض برق گذاشته بودند با اخطار قطع به گونه اي كه همه ببينند.
كسي درون ساختمان مي خواست اين قبض را پرداخت كند
ولي حس مي كرد بازي است .
نمي توانست به يقين برسد
بهر حال كارتش را برداشت تا برود دم عابر بانك
توي ذهنش مي گفت نكند بازي باشد
بهر حال تا درپاركينگ را باز كرد
يك ماشين ديد از اين ماشين هاي بازيافت كوچك
روي اين خودرو نوشته بودند(بازيست)
زيست به معناي زيستن
مانند واژه محيط زيست
هرچند كه معناي اين( بازيست) با بازي كه در ذهن قهرمان داستان ما بود يكي نيست
ولي هماهنگي اين واژه در يك لحظه خاص با پرسشي كه درذهنش بود مرا ياد داستان بوزرجمهر انداخت و اين را نوشتم.
همين}}}
چو بشنيد داناي رومي كليد بياورد و نوشين روان بنگريد
زماني كه نماينده داناي اروپا پاسخ بوزرجمهر را شنيد كليد جعبه را آورد
نهفته يكي حقه بود در ميان به حقه درون پرده پرنيان
درون جعبه ظرف كوچكي بود و درون ظرف كوچك پارچه اي ابريشمي بود
سه گوهر بدان پرده اندر نهفت چنان هم كه داناي ايران بگفت
سه گوهر درون پارچه ابريشمي پنهان شده بود.، همانگونه كه داناي ايران گفته بود
نخستين ز گوهر يكي سفته بود دگر نيم سفته سيوم ناپسود
از اين سه گوهر اولي سوراخ شده بود دومي نيم سوراخ بود و سومي دست نخورده بود.
همه موبدان آفرين خواندند بر آن دانشي گوهر افشاندند
روحانيون دربار از هيجان اين رويداد شگفت به بوزرجمهر آفرين گفتند و از شادماني براي بوزرجمهر گوهر پاشيدند.
مانند مراسم عروسي كه پول مي پاشند اينها جواهر پاشيدند.
فكرش را بكنيد چه فشار هيجاني داشته اند و با آشكار شدن درستي پاسخ مانند صحنه گل مسابقه فوتبال منفجر شده اند.
كاري كه بوزرجمهر در آن زمان براي ايران كرد شايد ارزشش از تمام گلهاي علي دايي بيشتر باشد.
شهنشاه رخساره بي تاب كرد دهانش پر از در خوشاب كرد
هيجان پيروزي بوزرجمهر روي چهره انوشيروان هم اثر گذاشت و شاه ايران
در يك رفتار هيجاني دهان بوزرجمهر را با( در خوشاب) پر كرد
ز كار گذشته دلش تنگ شد بپيچيد و رويش پر آژنگ شد
انوشيروان در چنين شادماني وهيجاني ياد رفتار گذشته اش با بوزرجمهر افتاد و احساس دلتنگي كرد
او بر خود پيچيد و چهره اش پر از چين و چروك شد.
كه با او چرا كرد چندان جفا از آن پس كز او ديد مهر و وفا
و از خودش مي پرسيد پس از آنهمه مهر و وفايي كه از بوزرجمهر در گذشته ديده بود
چرا چنين جفايي با بوزرجهر كرده است.
در اينجا حس هيجان، غم ، شادماني، حس پيروزي و رهايي از شكست و رفتار سياسي هماهنگ با اينها يكجا بهم پيوند خورده است
اگر بخواهيم از ديد روان شناسي تحليل كنيم خيلي جالب است.
اكنون اتاق فرمان مغز انوشيروان مانند بارگاهش شلوغ است.
چو دانا رخ شاه پژمرده يافت روانش به درد اندر آزرده يافت
زماني كه بوزرجمهر استاد فراروان شناسي با نگاه به چهره انوشيروان به درد روان انوشيروان پي برد.
برآورد گوينده راز ازنهفت گذشته همه پيش كسري بگفت
بوزرجمهر از چهره انوشيروان به راز پنهان دلش پي برد و آنچه كه در گذشته پيش آمد بود و
موجب بد فهمي انوشيروان شده بود را بازگو كرد
از آن بند بازوي مرغ سياه وز انديشه كهتر و خواب شاه
اين داستان بازوبند و مرغ سياه از داستانهاي فراروان شناسي شاهنامه است
و بوزرجمهر ازديدن رفتار مرغي سياه و بازوبند پيام بسياربدي را از گيتي دريافت كرد.
انوشيروان فكر كرد در خواب گوزيده است
و دليل زندان رفتن بوزرجمهر برداشت خطايي بود كه انوشيروان ازرفتار بوزرجمهر كرد.
نيم ييت دوم اشاره به داستان طنز و تلخ دارد
كه در آن شاه از خواب بيدار شد و از چهره بوزرجمهر، احساس كرد در خواب گوزيده و بوزرجمهر با حالت چهره
او را سرزنش مي كندو همين پندار الكي آغازي بود بر خشم انوشيروان و زندان رفتن بوزرجمهر!
اين داستان خواب انوشيروان نشان مي دهد توهم خيلي خيلي كوچك اگر براي ادم هاي خيلي خيلي بزرگ روي دهد
مي تواند بسيار خطرناك باشد.
بدو گفت اين بودني كار بود ندارد پشيماني و درد سود
بوزرجمهر به انوشيروان دلداري مي دهد و مي گويد كه انچه گذشت شدني بود
پشيماني و درد براي آنچه كه بايد بشود هيچ سود ندارد.
به سخن ديگر(از قضا نتوان گريخت)
چو آيد بد و نيك راي سپهر چه شاه چه موبد چه بوزرجمهر
زماني كه نظام آفرينش كاري بخواهد بكند
چه شاه و چه روحاني و چه بوزرجمهر هيچ كس نميتواند جلوي خواست نظام به ايستد
و دستگاه كارش را خواهد كرد.(از قضا نتوان گريخت)
ز تخمي كه يزدان به اختر بكشت ببايدش بر تارك ما نوشت
اين بيت نمونه اي از اعتقاد ديني ايرانيان را نشان مي دهد
بر پايه اين بيت
خداوند هر كاري كه مي خواست با ما بكند روي نظام ستاره اي برنامه ريزي كرد
و نظام ستاره اي هم آنچه را كه بر پايه اش طراحي شده روي ما انسانها پياده مي كند.
اين همانست كه در زبان عرب (قضا و قدر) مي گويند.
كتابي است به نام هرمتيكا يا حكمت مفقوده ي فرعونان
ترجمه فريد الدين رادمهر
در آن چنين امده است
{{...آتوم پاسخ داد ((من منطقه البروج را خواهم ساخت _ساز وكاري نهان در ستارگان .تا به تقدير خطاناپذير و چاره ناپذير
واصل شود .حيات آدميان از لحظه تولد تا مرگ نهايي به اراده و اداره اعمال مكتوم اين ساز و كار خواهد بود.))
هنگامي كه سازو كار مزبور شروع به كار كرد چشمان نافذ الهه سرنوشت به حركات آن خيره شد و در آن نگريست.
در طي اين ساز و كار تقدير و ضرورت در هم تنيده شدند .
تقدير دانه مي كارد و ضرورت ثمر به بار مي آورد.
در پي تقديرو ضرورت نظم مي آيد _تا وقايع را در زمان بتند.....}}
اين نمونه اي مصري از چگونگي پيوند سرنوشت آدمي با ساز وكار ستارگان است.
دل شاه نوشين روان شاد باد هميشه ز درد و غم آزاد باد
بوزرجمهر در دلداري اش ادامه مي دهد كه دل شاه انوشيروان شاد باشد
و هميشه از درد وغم آزاد باشد.
اگرچند باشد سرافراز شاه به دستور گردد دلاراي گاه
هر اندازه كه شاه سرافراز باشد باز هم پسنديده بودن حكومت كار وزير است.
شكار است كار شهنشاه و رزم دگر شادي و بخشش و داد و بزم
كار شاه شكار كردن و جنگيدن است.
و همچنين كار شاه شادي و بخشش و داد و جشن است.
بداند كه شاهان چه كردند پيش بورزد بدان هم نشان كار خويش
شاه بايد بداند كه شاهان گذشته چه كردندو با آگاهي از تاريخ پادشاهان با نشاني هايي كه از رفتار آنها دارد كار خودش را انجام دهد.
از آگندن گنج و رنج سپاه ز آزرم گفتار و از دادخواه
دل و جان دستور باشد برنج از انديشه كدخدايي و گنج
افزايش قدرت اقتصادي و پيگيري كارهاي سپاه و كارهايي كه گفتنش شرم آور است و رسيدگي به كار دادخواه ها
اينها كار وزير است و او بايد براي انديشه هايي كه حكومت نياز دارد وافزايش قدرت اقتصادي ،خود را به رنج بيندازد.
اينها كار شاه نيست!
اين آزرم گفتار يعني سخني كه شرم آور ست.
هر حكومتي جاهايي دارد كه مديريت وبررسي آن ها شرم آور است
فكرش را بكنيد در روزگار ما براي سقط جنين، طلاق، قتل هاي ناموسي، كودك آزاري،
قاچاق زن و كودك به امارات يا افغانستان، بچه هاي سر راهي،دختر كشي،اسيد پاشي ، آسيب هاي اجتماعي، دوجنسي ها ،
همجنس بازي در مدرسه ابتدايي ،حاملگي در زندان و خيلي چيزهاي ديگر ،حكومت بخواهد ورود كند .
اينها از جاهايي است كه( آزرم گفتار)است
و پادشاهان خودشان سراغ چنين چيزهايي نمي روند
رسيدگي به اينها كار دستور يا وزير يا معاون شاه يا نامش را هر چه مي خواهي بگذار مي باشد.
حكومت بايد رسيدگي كند ولي شاه خودش را درگير اين ها نمي كند.
مهمترين كاري كه دستگاه آفرينش بر دوش شاه گذاشته است
جنگيدن است و جنگيدن است و جنگ
به قول چنگيزخان
((صلح بر پادشاهان حرام است))


سوالات متداول

چرا علوم غريبه اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

مهم‌ترین نکات درباره انوشيروان چیست؟

جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره انوشيروان در متن مقاله بررسی شده است.

آخرین اطلاعات درباره بوزرجمهر چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به بوزرجمهر در این گزارش ارائه شده است.

برچسب: نویسنده: دانیال محبی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 6:18

صفحه بندی