به نام خداي
الخان
سخن گزاري شاهنامه
نام خيابان ،قلعه و محله اي در جنوب درياي پارس و شمال شارجه در امارات متحده عربي است.
اين واژه ريخت ايراني واژگان (علي خان ) مي باشد.
خان به معناي خانه جاي زندگي و علي نام كسي است كه آنجا زندگي كرده است.
مي تواند به معناي (خانه علي ) باشد.
اگر خان را به زبان تركي ترجمه كنيم
الخان به معناي( رئيس علي) مي باشد.
ولي چون براي نامگزاري جايگاه آمده من خان را پارسي و به معناي خانه و جايگاه زندگي مي گيرم.
ريخت تركي عربي اين واژه را در عمق كوههاي هزارمسجد در روستاي جوين در جنوب كوههاي الله اكبر با چشم ديده ام.
كسي بود به نام الخان چوپانزاده
فكرمي كردم اين نامش (ال + خان) است.
ال معرفه در زبان عرب + خان به معناي رئيس در زبان تركي
پس از چندي دانستم اين علي خان بوده
چون مردم آريايي حرف ع در زبانشان درست نمي چرخد ،مي گويند (الخان)
همان علي خان است با گويش عجم
ما چند روز در خانه الخان مهمان بوديم
يكي غذايي هم به نام (پپله ) خورديم.
شايد 5روز پذيرايي شديم.
از خاطراتم در روستاي جوين ،نوه كوچك و بسيار بامزه ي او به نام (ميترا )است.
من از چهره دوست داشتني و نام آسماني او شگفت زده شدم.
ميترا از نامهاي خدايان است!
خاطره ديگري كه از الخان دارم سركشي او به گاوهايش است.
يك دره اي ته جوين است كه به محله ها مي رود
گاوهايشان را در همان دره رها مي كنند
ته دره يك بلندي با شيب تند است كه كماس مي گويند
از اين شيب بالا بروي آنسوي كوه به سرزوي ريشخوارخواهي رسيد.
يكبار از سرزو آمدم به سوي جوين جاده خاكي جايي در محله تروند تمام مي شد .
ازآن بالا به كوه شاه حسن و پاكيزه راه دارد.
من يك شب آن بالا خوابيده ام.
از آنجا يك شيب تند است كه اگر پايين بيايي به محله جوين خواهي رسيد.
از آنجا همان راه آب را ادامه دهي به جوين مي روي.
فرداي روزي به جوين رسيدم ،سراغ الخان را گرفتم
گفتند رفته به گاوهايش سربزند.!!!!!!
از خاطرات ديگري كه دارم آشنايي با جواني به نام سعيد چوپانزاده پسر عليرضا است.
جواني بود باشعور متوسط رو به بالا كه غمهاي زيادي در دل داشت.
ولي كاري نمي توانست بكند
اخلاق سعيد به دلم نشست ولي من كاري برايش نكردم.
دو برادر هم به نام هاي وحيد و محمد داشت.
محمد در گذشته از درخت گردو پرت شده و آسيب جدي ديده بود.
وحيد هم يكبار از من دعوت كرد در بازي فوتبال با بچه هاي روستا بازي كنم.
من نرفتم ولي خاطره اش برايم ماند.
خاطره ديگري كه دارم
درون دره بودم
جواني همراه با خانمي ديدم
شايد داماد الخان و نامش هاشم بود.
جوان سلاح شكاري داشت.
پرسيدم چرا با اسلحه آمدي
گفت براي خوك يا همچين چيزي
باور نكردم.
ته دره بوديم من از بلندي مي خواستم بالا بروم يا پس از بالا رفتن بود
سخن از خطر اين كوه آمد
الخان با لحن خاصي گفت (خنزير) يعني خوك
محمد علي حسن زاده كه مندلي صدايش مي زنند شوهر خواهر الخان چوپانزاده است.و در جايش از او ياد كرديم.
حاج نقي خدا دادي فرزند( خدامراد) كه در عروسي فرزندش رقصيده ام شوهر خواهر ديگر الخان است.
بهر حال الخان شارجه با الخان جوين يكي نيست
هرچند كه ال هردو به معناي علي است
ولي خان در الخان جوين به معناي رئيس و خان در الخان شارجه به معناي خانه مي باشد.
بيا تا ببيني يكي خان من
روندست كام تو برجان من
به نام خداي
دوبي
سخن گزاري شاهنامه
نام يكي از امارتهاي امارات متحده عربي در جنوب درياي پارس است.
اين واژه پيش از اسلام بوده (دو آبي)
دو به معناي 2 و آبي به معناي آب
يعني جايي كه 2آب رودخانه بهم مي رسند.
دوبي ريخت جمع و جور شده ي واژه دوآبي است.
اگر روي نقشه شماره 477 انتشارات گيتا شناسي خوب نگاه كني
در شرق زيستگاه حيات وحش راس الخور
يك چيزي مانند درياچه مي بيني كه نامش را نهر دوبي گذاشته اند.
در شرق اين درياچه يك آبراهه مي بيني كه با گذر از پل فرهود به سوي دهكده باستاني و بندر راشد مي رود.
دوباره برگردي به درياچه دوبي و غرب آنرا نگاه كني در غرب فاز2 شهر سلامت دوبي ،يك آبراهه مي بيني
كه پس از عبور از (بيزنس بي ) جايي در كلوب زنان دوبي و پارك ساحلي جميرا به پايان مي رسد.
در پايان هردو شاخه آب هم آثارباستاني داريم.
هماهنگي نام و ريخت جغرافيايي و وجود آثار باستاني، عربي بودن اين سرزمين زير پرسش مي برد.
اگر دوبي ريشه عربي اسلامي دارد اين واژه هاي هماهنگ با ريخت جغرافيايي از چه زبان و فرهنگي آمده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه دوبي عربي است نه عراق نه كويت نه قطر ونه بحرين .
چيزي كه ما مي بينيم اين است كه يك ديدگاه سياسي غليظ با رنگ مذهب يك لعاب عربي را روي سرزمين هاي كهن ايراني پاشيده است.
و اين لعاب تصويري كه به بيننده نشان مي دهد با حقيقتي كه در ژرفايش پنهان كرده ،هيچ همخواني ندارد.
يعني نام دوبي يا دوآبي روي نقشه با ريخت جفرافيايي و واقعيتي كه با چشم مي بيني همخواني دارد.
خيلي راحت هماهنگي نام و حقيقت را مي تواني احساس كني!
خاطره اي كه ازاين واژه دارم به روستاي دوآبي در كوههاي هزار مسجد برمي گردد.
يك روستاي كوچكي است به نام دو آبي
در اينجا آبي كه از رودخانه زنبورك مي آيد پس گذر از روستاي ريشخوار به آبي كه از رودخانه آب باريك مي آيد و از روستاهاي (سنقز)
مي گذرد،پيوند مي خورد و يك رودخانه قدرتمند درست مي شود كه با گذر از روستاي جوين به سوي زو زنگلانلو مي رود.
اين دوآبي نامش را از پيوند 2تا آب گرفته است.
روزي از روستاي دو آبي هزار مسجد رد مي شدم
روي تابلوي روستا نوشته بودند (دوبي)!
خنده ام گرفت
دقت كردم ديدم حرف الف را پاك كرده اند
هرچند آنجا خنده ام گرفت ولي اكنون نمي خندم چون مي دانم مفهوم واژه دوبي و دوآبي يكي است.
هرچند كه واقعيت انها زمين تا آسمان جدايي دارد.
به نام خداي
شارجه
سخن گزاري شاهنامه
من فكر مي كنم اين واژه ريخت عربي اسلامي واژه (شهرچه ) به معناي شهر كوچك مي باشد.
مانند حلبچه كه بمباران شيميايي شد و معنايش حلب كوچك است.
بوده شهرچه
در زبان اسلام حرف چ نداريم
بجايش ج گذاشتند شد( شهرجه) يا به زبان امروزي در امارات ، شارجه مي گويند.
اين نامگزاري نشان مي دهد كه شارجه شهرك كوچكي در شرق دوبي بوده است
و در روزگار كهن از دوبي كوچكتر و كم اهميت تر بوده است.
اگر از من بخواهند براي شارجه واژه اي پارسي در اين زمان گزينش كنم
مي گويم نامش را بگذاريد (شهرك)
به نام خداي
سرتونگ
سخن گزاري شاهنامه
نام جزيره اي است در تنگه سوندا
ميان جزيره سوماترا و جزيره جاوه
من فكر مي كنم ريخت درستش (سرتنگه) باشد.
به سخن ديگر كشتي هايي كه از اقيانوس هند به درياي جاوه مي آمدند
اين جزيره را آغاز تنگه مي دانستند .
واژه سر به معناي آغاز و شروع
تونگ به معناي تنگه يا جاي تنگ
سرجمع به جايي
گفته مي شود كه از آنجا تنگي آغاز مي شود.
به نام خداي
جزيره تنگاه
سخن گزاري شاهنامه
نام جزيره يا چند تا جزيره در ميان درياي فلورس و درياي بالي نزديك به مدار 118درجه شرقي
اين هم مانند تونگ از تنگ گرفته شده است.
بوده (جزيره تنگه گاه )
يا جزيره اي كه جايگاه تنگه است و راه در آنجا باريك و تنگ مي شود.
گاف روي گاف افتاده ،يكي ناپديد شده ،شده تنگاه
شما بخوانيد (تنگه گاه) به معناي جايگاه تنگه
به نام خداي
جزيره دانا
سخن گزاري شهنامه
نام جزيره اي كوچك درجنوب غربي (ساوو) در شرق اندونزي
من فكر مي كنم اين واژه پارسي و به معناي دانا و دانشمند مي باشد.
نكته آنكه در كشورهايي جزيره اي مانند اندونزي براي خلوت و انزوا به جزيره هاي پرت و دور دست
مي رفتند.
نمونه اش را در داستان (حي بن يقظان) ،(زنده ي بيدار) اثر( ابن طفيل) ترجمه( بديع الزمان فروزان فر) خوانده ام.
به نام خداي
قصه سالامان و ابسال
....و در آن شريعت اقوالي بود كه بعزلت و تنها روي مي خواند و
دلالت بر آن داشت كه نجات و رستگاري از آن راه ميسر است
و اقوال ديگر بود كه بمعاشرت و همراهي اجتماع دلالت مي نمود.
،پس ابسال دل در طلب عزلت بست و اين روش را ترجيح داد
زيرا بالطبع خواهان دوام فكر و اعتبار و غور در حقايق بود و اين آرزو
از طريق انفراد بيشتر دست مي داد ،و سلامان دست در دامن
اجتماع زد و اين روش را برگزيد چه بالطبع از تفكر و تاويل بيمناك بود
و عقيده داشت كه ملازمت جماعت وسواس و انديشه بد را دور
مي دارد و گمانهاي فاسد را كه در طي طريق پيش مي آيد از ميان مي برد و از خطرات شيطاني حفظ مي كند .
و بآخر اين اختلاف نظر ،آن دو دوست را از هم جدا افكند.
ابسال وصف آن جزيره را كه گفتيم حي بن يقظان در آن وجود يافت
،شنيده بود و از فراخي نعمت و مرافق و هواي معتدل آن اطلاع داشت
و مي دانست كه بمطلوب خود از انفراد ،در آن جزيره تواند رسيد
،بدين جهت عزم كرد كه بدانجا منتقل شود و باقي عمر از مردم عزلت گيرد
پس ماليكه داشت جمع كرد و مركبي كه او را بدان جزيره رساند بكرايه گرفت
و باقي مال را به بينوايان بخشيد و دوست خود سلامان را بدرود
گفت و برآب نشست و ملاحان او را بدان جزيره بردند و در ساحل پياده كردند واز او جدا شدند.
ابسال در جزيره ماند و بپرستش و تعظيم و تقديس خداوند
و تفكر در اسما حسني و صفات والاي او روز مي گذاشت
و از اينرو بانقطاع خاطر و تكدر فكرت دوچار نمي گشت و
هرگاه كه محتاج غذا مي شد بقدر سد جوع از ميوه هاي جزيره
و نخجيران تناول مي نمود و مدتي بر اين حال بخوشي هرچه تمامتر
،و انسي به مناجات خدا هر چه عظيم تر ،بسر برد و هر روزي از الطاف
و مزاياي تحف غيبي حق و فراهم شدن وسايل غذا و مطالب ديگر آن ميديد
كه مايه روشني چشم و ثبات يقينش مي گرديد.
و بدين روزگار حي بن يقظان در مقامات ارجمند خويش استغراقي تمام داشت،
چنانكه از مغاره اش بيرون نمي آمد مگر هفته اي يكبار
براي تناول غذايي كه ميسور بود،و بدين جهت ابسال از وجود او در وهله نخستين آگاه نگرديد ،
بلكه در اطراف جزيره گشت مي زد
و بهر سو سياحت مي كرد و بمردم زادي و نشان پايي برنمي خورد
و انبساط نفس و انس او بدين سبب مي فزود،زيرا همت درآن بسته بود
كه گوشه گيري و تنها نشيني را به آخرين حد برساند،..............................
به نام خداي
باسيلان
سخن گزاري شاهنامه
نام جزيره اي ميان درياي سلب و درياي سولو در جنوب فليپيناست.
اين جزيره ميان تنگه( باسيلان) و كانال( تاپيانتانا) ديده مي شود.
اين نزديكترين واژه به واژه بسيلا در كوش نامه ايران شاه ابن ابي الخير است.
اميدوارم كساني كه به چنين جزيره هايي دسترسي دارند بتوانند از روي نشانه هايي كه در كوشنامه امده است
اين جزيره تاريخي را شناسايي كنند.
نشانه هاي جغرافيايي اين جزيره كه در كوش نامه از آن ياد شده چنان ويژه هستند كه شايد در آسياي جنوب شرقي
تنها يك جزيره با چنين ويژگي هايي بتوان پيدا كرد.
طول جغرافيايي 122درجه شرقي درست از روي جزيره (باسيلان ) مي گذرد.
دين ايرانيان باستان راستي و درستي بوده و اينكه فكر كنيم كساني مانند ايران شاه ابن ابي الخير
يا فردوسي عمرشان را روي خيال بافي و داستان هاي علمي تخيلي سرمايه گزاري كرده اند
چنين پندارهايي با خوي و منش ايرانيان باستان هيچ همخواني ندارد.
جدي بگيريد اين كتابها راپيش از آنكه غربيها جدي بگيرند.
به نام خدا
ميدان
سخن گزاري شاهنامه
نام جايي است در محله (ناد الشبع) در دوبي
از خيابان نادالشبع دوبي در شمال قصر نادالشبع مي تواني ميدان را ببيني.
من فكر مي كنم بجاي اينكه با هزينه هاي سنگين سياسي نظامي و مالي براي خودمان در استانهاي كهن شاهنشاهي پارس ميدان درست كنيم
همين ميدان هايي كه زبان پارسي در سراسر جهان به يادگار گذاشته است را زنده كنيم
هم براي خودمان بهتر است هم براي خاورميانه
ميدان داري با قدرت نرم يكي از كاركردهاي زبان پارسي است.
اسير و كشته و مفقود هم نمي خواهد
هزينه هاي سالانه ي چند هزار ميلياردي هم ندارد.
كمي اراده مي خواهد با آدمهايي كه وطنشان رادوست دارند .
همين.
به نام خداي
المرقاب
سخن گزاري شاهنامه
واژه اي است با (ال) عربي
اين واژه را در غرب محله (عجمان)
در جنوب هتل (كورال بيچ ريزورت) ديده ام.
نكته آنكه روستايي داريم به نام (ميان مرق) در هزار مسجد.
اين روستا اكنون زير آبهاي سد ارداك غرق شده است.
نگهبانان سد رويش قايق سواري مي كنند.
آنچه كه درباره نامش شنيده ام
اينست كه در گذشته و زماني كه سد را نساخته بودند
تيرهاي برق از ميان روستا عبورمي كرده و به همين دليل
نامش را (ميان برق ) گذاشته اند يعني روستايي كه ميانش برق دارد.
يا خط برق از ميانش مي گذرد.
اين( ميان برق) در گويش مردم شده (ميان مرق)!
معنايش همان است.
اگر اين رويداد در امارات هم روي داده باشد.
پيش بيني مي شود كه واژه (المرقاب) در امارات ريختي از واژگان (مرق + آب) يا همان (برق +آب)
باشد.
به معنايي محله اي كه برق و آب دارد.
مانند محله آب و برق در مشهد !
به نام خداي
الجرينه
سخن گزاري شاهنامه
نام جايي است در جنوب شهر دانشگاهي (شارجه)
كه خانه سالمندان هم دارد.
من فكر مي كنم اين واژه ريخت اسلامي واژه (گرينه) است.
گاف با جيم جابجا شده چون در امارات اسلامي با واژه گاف بيگانه است.
اينكه در امارت اين همه دانشگاه و شهر دانشگاهي داريم ولي درباره تاريخ پيش از اسلام اين
سرزمين سكوت مي شود اين از شگفتيهاي جهان سياست است.
مي توانند براي شناخت مريخ با امارات همكاري كنند.
چرا با شناخت تاريخ و هويت خودش كاري نمي كنند؟
به نام خداي
القادسيه
سخن گزاري شاهنامه
نام جايي در عراق كنوني كه سپاه ايران از مردم حجاز شكست خورد.
اكنون نام محله اي است در جنوب خيابان (المرقاب) و شمال خيابان (كويت) در شارجه امارات
من فكر اين نام گزاري ها نشان مي دهد و حاكمان امارات از تاريخ كهن سرزمين شان چيزي نمي دانند
يا ترجيح مي دهند ندانند.
به نام خداي
پرشيا
سخن گزاري شاهنامه
نام جايي است دست ساز در شرق بازار اژدها
يك چيزي درست كردندنامش را شهر بين المللي گذاشتند.
جاهاي آنرا با واژه هايي مانند ايتاليا و روسيه و يونان نام گزاري كرده اند.
از دولت امارات كه اجازه دادند بخش كوچكي از اين شهرك نو ساز به نام ايران نامگزاري شود سپاسگزاري مي كنم.
به نام خداي
ايوان
سخن گزاري شاهنامه
نام هتلي 5ستاره در شارجه است.
شماره اش چنين است(65280111-1-0097)
به نام خداي
تاج پالاس
سخن گزاري شاهنامه
نام هتلي 5ستاره در دبي
شماره اش چنين است(42232222-1-0097)
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به جزيره در این گزارش ارائه شده است.
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره واژه در متن مقاله بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: دانیال محبی